افاضات حاجاقا




  Monday, May 05, 2002


.....................................................

  Wednesday, November 13, 2001


٭ سلام
من دارم از اينجا ميرم . آدرس جديد رو براتون مينويسم .
.....................................................

  Monday, November 11, 2001


٭ سلام

امروز حالم خيلی بهتره . درسته که اين نظرخواهيم درست نشد ، ولی خب مگه تا حالا که فرم نداشتم بد بود؟ راستش زود به قول خارجی ها گيو آپ می کنم ولی می دونم که بالاخره همه چی درست ميشه . فقط کمی حوصله ميخواد که فعلا ندارم ( اميدورام که روزی داشته باشم )

٭ احساس می کنم که فرم نظر خواهيم درست شد . اگه شده برام دست بزنيد اگه هم نشده فحشم ندين !!! ممنون
٭ حيف بازم نشد . :(( اينفدر کار می کنم تا بشه :P
٭ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها . آخ که اين مشکلش منو کشته !!
٭ يادمه يه موقعی بود که من مثل حالا کلی اشکال داشتم ، اون موقع سعيد رند و سالک کلی بهم کمک کردند . حالا راستش می دونم که بازم کمکم می کنن ولی من ديگه روم نمی شه
.....................................................

  Sunday, November 10, 2001


٭ بعضي وقتها از هر چي وبلاگ كه مينويسم ، بدم مياد . يه نظر خواهي ميخواستم بذارم ، تمام وبلاگ از بين رفت . وقت هم ندارم كه درستش كنم . اگر كاملا شما اين نوشته ها رو درست مي بينيد ، يه نامه به من بنويسيد كه من هم بفهمم . ممنون .
.....................................................

  Saturday, November 09, 2001


٭ سلام
مطلب ديروزي رو فراموش كنيد . همچين جو منو گرفته بود كه نگو !! مي خواستم فقط اين نظر خواهي رو بذارم نميدونستم كه چي بنويسم .اون به ذهنم اومد . حالا الان كه شما دارين اين خط رو ميخونين ، من نميتونم صفحم رو ببينم . اميدوارم كه درست شه . نظر خواهي رو ميگم . اگه درست نشده ، ميشه بهم بگين كه چي كار بايد بكنم؟ممنون
٭ ميگن قافيه به تنگ آيد ، شاعر به جفنگ آيد حالا حكايت ماست .(هي بايد يه چيزي بنويسم ، پست كنم ، تا ببينم درست شده يا نه . )
٭ فعلا" از خير نظرخواهي گذشتم ، راه رفتن خودم هم يادم رفت ،آخه .ببينم درست ميشه يا نه
.....................................................

  Friday, November 08, 2001


٭ سلام
ادامه مطلب ديروزي . . .
نوشتم كه به نظر من (با تعريفي كه از عشق كردم ) عشق دست نيافتنيست . چون به محضي كه انسان عاشق شد ، قالب تهي ميكند و مي ميرد . پس تمام اين مطالبي رو كه مينويسم ، در باره دوست داشتن است ونه عشق . البته شما مختارين كه براي عشق هر تعريفي كه ميخواهيد بذاريد ، شايد اينهايي كه مينويسم ،‌به نظر شما عشق باشه ، ولي به نظر من نيست .
خب . حالا شما كسي رو دوست دارين ولي اين فرد كسه ديگه اي رو دوست داره . با توجه به نوشته هاي ديروز ، شما اون طرف ثالث رو هم دوست دارين ولي اگر طرف ثالث ، شما رو دوست نداشت چي؟ اگر طرف ثالث به شما به مانند يك رقيب نگاه ميكرد ، اگر طرف ثالث ، نميخواست كه شما با اوني كه روست دارين ، ارتباط برقرار كنيد ، و اتفاقاتي مثل اين كه كم هم نيستند ، تكليف شما چيست ؟ آيا مقاومت بايد كرد؟ كنار كشيد؟ به نظر من تمام اينها برميگردد به اينكه عملكرد و خواست حلقه وسط (كه همون كسيه كه شما دوستش دارين ) چي باشه .اگر او ، شخص ثالث رو ترجيح داد ، شما بايد خودتون رو كنار بكشيد . سخته . ميدونم . ولي يادتون باشه كه اولين شرط دوست داشتن همين بود . چون دوستش دارين . . .
الان احساس مي كنم كه ديگه حرفام داره تكراري ميشه ، خب من ديگه در اين مورد چيزي نمينويسم ، ولي اگر شما سوالي يا نظري دارين ، حتما به من هم بگين . ممنونم .
٭ سلام
اگه منم مثل يعضي ها مردم ( يا خودم رو كشتم ) كسي هست كه براي من ناراحت بشه ؟ بعد چند وقت فراموش ميشم؟
.....................................................

  Thursday, November 07, 2001


٭ سلام
امروز می خوام از عشق و دوست داشتن بنويسم . می خوام ببينم آيا ميتونم به يک تعريف از اينها برسم يانه .
به نظر من دوست داشتن يعنی اينکه . . . نه نمی تونم . نمی تونم تعريف کنم . بايد بگم که چه خصوصياتی داره . فکر کنم که اينطوری بهتره . به نظر من وقتی که شما کسی رو دوست دارين ، بايد هرچيز و هر کسی رو هم که اون دوست داره ، دوست داشته باشين . اينکار به نظر من خيلی سخته . خيلی ها از پسش بر نميان . چون صفاتی مثل حسادت ، غرور ، از خود راضی بودن و. . . ( که متاسفانه امروزه کم هم نيستن ) مانع اين ميشه که تو اونقدر صادق باشی که هر چيز و هر کسی رو که طرف دوست داره ، تو دوست داشته باشی . طرف امکان داره که چيزهايی دوست داشته باشه که تو واقعا" با ذاتت هم نخونه . ولی اگر اونو به راستی دوست داری بايد ، در واقع محکومی به دوست داشتن آن . طرف امکان داره که حتی تو رو نخواد ، يعنی از تو دور بودن رو دوست داشته باشه ، خب بايد دوريشو تحمل کنی . طرف امکان داره که دارای يک سری صفاتی باشه که تو اونها رو نپسندی ، ولی خب اگه دوستش داری ، بايد اين صفات رو هم قبول کنی . دوست داشتن ، دوست داشتن خالصانه ، واقعا سخته .
حال اين دوست داشتن سخت ، مراحلی داره . همينطور ميره بالاتر . در يکجا تو ، ديگه تو نيستی . فقط اونه . فقط . هر چی داری مال اونه ، تو صاحب هيچی نيستی . لباسات همه قديمی اند . جون پولی که در مياری ، مال اونه ، اون تصميم می گيره که چطوری بايد اين پول خرج بشه . کجا بايد خرج بشه . حالا اگه برای تو خواست ، چه بهتر !!
در يکچا تو ، ميشی اون . تو و اون نداريم . هرکی تو رو نگاه کنه ، اونو می بينه . تو رو نه . در يکجا تو ديکه تحملت تموم ميشه . ديگه نميتونی بدون اون زندگی کنی . ديگه نميفهمی که زندگی چی هست . اينجاست که اگه طرف جنس مخالفته ، ميخوای که با تو ازدواج کنه . حالا اگه نکرد ، تو قبول می کنی ( چون هرچی که اون دوست داشته باشه ، تو هم دوست داری) ولی چون بدون اون نميتونی باهاش زندگی کنی ، می ميری . اگر هم طرف همجنس خودت باشه ، باز هم همينه . اگر تونستی باهاش زندگی کنی که چه بهتر ، اگر هم نه ، باز مرگ .
حالا اين دوست داشتن ، دوست داشتن والايی است . ولی هنوز به مرتبه والاتر نرسيده . مرتبه بعدی ، مرتبه ای است که تو والاترين رو دوست داشته باشی . باز در اينجا همون مراتب و مراحلی رو داره که در بالا نوشتم . ولی با اين نفاوت که درسته که اسمشون يکيه ، ولی پايين ترين مرحله ، از بالاترين مرحله دوست داشتن قبلی ، بالاتره . چون تو حالا کسی رو دوست داری که از طرف قبلی والاتره و چون اين شخص دومی از همه بالاتره ، پس دوست داشتن اون هم از همه والاتره .
خب . حالا ميخوام يه چيزه ديگه بگم .اونهم اينه که من اسم تمام اينهايی روکه نوشتم ، گذاشتم دوست داشتن و نه عشق . عشق رو من به بالاترين مرحله ميگم . يعنی همون چايی که تو ديگه طاقتت تموم شده و ميميری . و چون دوست داشتن دومی (همونی که تو والاترين رو دوست داشتی ) از اوليه بالاتره ، پس عشق ، بالاترين مرحله همين دوست داشتن اخير است . بنابراين ، به نظر من ، عشق ، دست نيافتنيست . چون به محض اينکه طرف عاشق شد ، ميميرد .
حالا بقيش باشه برای يک روزه ديگه !!
.....................................................

  Saturday, November 02, 2001


٭ سلام
حضرت ابراهيم از وقتي كه به مقام پيامبري رسيد ،‌مثل همه پيامبران ديگر،‌سختي هاي بسياري ديد . ولي وقتي كه داستان او را مي خوانيم ، مي بينيم كه سختي هايي كه اوديد ، امتحاناتي كه او داد و آزمايشهايي كه از او شد ، نسبت به بقيه امتحانات و سختيهايي كه ديگر پيامبران ديدند و دادند ،‌از سنخ ديگري بود . تقريبا" همه پيامبران هدايت را از خويشان خود شروع كردند ولي فقط ابراهيم بود كه از پدر خود شروع كرديعني نزديكترين فرد.(هرچند كه موسي در خانه فرعون بزرگ شد و شايد با تسامح او را هم بتوان پدرخوانده موسي دانست ولي همه ميدانيم كه ماجراي فرعون و موسي با ابراهيم كاملا فرق دارد ) . هيچكدام از پيامبران مجبور به ذبح فرزند خود نشد . هيچكدام از آنها در آتش انداخته نشدند و بقيه آزمونها كه در كناب شريف و ساير كتب تاريخي هست .

وقتي كه داستان پيامبران و مردان بزرگ تاريخ ، بخصوص ابراهيم، را ميخوانيم ، مي بينيم كه هميشه روزگار زندگي اينان سخت تر از ساير انسانها بوده است . اينان هميشه در حال دادن امتحانات يكي از ديگري سخت تر بوده اند . اينان در راه آن وظيفه اي كه احساس ميكردند كه بر دوش دارند ، هيچگاه پاي عقب نگذاشتند .
حالا وقتي كه من نگاهي به عبدالله نوري ، اين روحاني آرام ، ميكنم ، مي بينم كه اگر او مرد بزرگي نيست ، پس اين همه سختي ، اين همه فشار ، اين همه اتفاقاتي كه هركدام از آنها به تنهايي ميتواند انساني را از پاي درآورد و اين همه مشكلات براي چيست؟ مگر نه اينست كه اينها همگي براي امتحان است ؟

ابراهيم خليل وقتيكه از همه امتحانات سربلند بيرون آمد ، بعد سالها ، خداوند مقام او را ارتقا داد . و من مطمئنم كه هركسي اگر از امتحانات خود پيروز بيرون آيد ، مقامش در نزد خالق يكتا بالاتر مي رود ، حتي اگر مانند عبدالله نوري در اين دنيا سالها در زندان باشد و در بدترين شرايط .

براي عليرضا نوري علو درجات ، براي عبدالله نوري و خانواده اش ، صبر و براي همه خودمان توفيق و سربلندي در آزمونهاي الهي آرزو ميكنم .

.....................................................

  Wednesday, October 30, 2001


٭ سلام
ديروز باخير شدم كه يكي از بلاگر هاي ايراني خودمون ،‌آزاد شد . واقعا" آزاد شدن ،‌براي خود اسير خيلي خويه ولي براي ما نه . به هر حال اين اتفاق من را به شدت ناراحت كرد اميدوارم كه در جوار حضرتش جاي ما رو هم خالي كنه .
.....................................................

  Tuesday, October 29, 2001


٭ سلام
چند شب پيش داشتم با خواهرم كه 14 سالشه صحبت مي كردم و مي گفتم كه تو آدم عميقي نيستي . ميگفت كه چرا هستم . ميگفت كه حالا كه تو ميگي من عميق نيستم و سطحيم ، بايد بگي كه آدم عميق چه جوريه . منم بهش گفتم كه آدم عميق اونيه كه به اتفاقات اطرافش ، به رويدادها ، به خودش و . . . فكر كنه ، بتونه دنيا ي اطرافشو به هم ربط بده ،‌ ولي راستشو بخواين ، ديگه نتونستم براش مثال بيارم . تا اينكه ديروز از توي راديو پيام داستان هميشه آشناي كرم سبز رنگ را كه از دنيا و مافيها خسته شده بود و لب به شكايت به خدا باز كرده بود و بعدش يكدفعه مي بينه كه بايد دوره خودش پيله ببنده و بعد هم به يك پروانه خوشگل تبديل ميشه ، گوش ميدادم ، بعد به ذهنم رسيد كه خوب ماهم انسانها هم مي تونيم بك دفعه تغيير ماهيت بديم ، از اين زندگي بد ( چيز ديگه اي به ذهنم نرسيد ) دست برداريم و يك زندگي تازه اي رو شروع كنيم . خب نشستم به اين داستان فكر كردن . به نظرم رسيد كه آدم عميق همونيه كه خداوند بار ها و بارها در كتاب شريفش گفته . همان كساني كه داستانها رو مي خونن و فكر مي كنن . همان كساني كه تعقل مي كنن . همان كساني كه از داستانها عبرت مي آموزند .
يادمه اون موقعها كه براي كنكور درس مي خوندم ،‌ اواخر سال و نزديك كنكور ، روزي معلمم ازم پرسيد كه عليرضا فلسفه را چقدر خوندي؟ ( من چون سال چهارم رشتم رياضي بود ، براي درسهاي انساني معلم گرفته بودم ) گفتم كه خوب خوب بلدم . گفت كه به جايي رسيدي كه وقتي كه صفحه 20 رو ميخوني ، ياد مطلبي در همون باره در صفحه 120 بيفتي؟ گفتم نه . گفت بدان كه مهم اين نيست كه تو خط به خط كتاب رو بلد باشي ، مهم اينه كه وقتي يك مطلبي رو ميخوني ، مطالب مشابهش به ذهنت بياد . حالا ميخواد اين مطلب مال همون كتاب درسيت باشه ، مخواد از يه جاي ديگه . الان كه به اين خاطره فكر ميكنم ، به نظرم مياد كه معلمم ميخواست كه من آدم عميقي بشم . ميخواست كه همين طور سرسري از مطالب نگذرم . نميدونم . شايد از همون بچگي يه همچين استعدادي داشتم . به هر چيزي كه ميرسم ، فكر ميكنم . فكر ميكنم كه اين موضوع رو به چه چيزي ربط بدم .
به موقعي از نظر سازمان ملل ، فرد باسواد كسي بود كه بتونه بخونه و بنويسه . بعد در سال 1985 اين تبديل شد به اينكه فرد يك مطلبي رو بخونه ( مثلا در روزنامه ) و بتونه بفهمه كه اين مطلب در مورد خودش هم صدق ميكنه . مثلا يه مطلبي بخونه درمورد حسادت . بعد بشينه فكر كنه كه آيا خودش هم حسود است يا نه يا اگه فردحسوديه بفهمه كه حسوده . چيزي كه در جامعه ما خيلي كمه . بارها شنيديم كه كسي داره كسي رو نصيحت ، راهنمايي يا هر اسمي كه ميخواين براش بزارين ، مي كنه ولي خودش حاليش نيست كه خودش هم من تونه مصداق حرفهايي كه ميزنه باشه اصلا مثل اينكه اين ،‌تو ذات ايرانيهاست يه ضرب المثل هم هست كه ميگه تو كه لالايي ميخوني چرا خوابت نميبره . يه مثال بارزش به نظر من جمله مشهور " اوصيكم و نفسي بالتقوي الله " ماشاء الله چقدر از آقايان اين حرف رو ميزنن!! ولي واقعا" چند نقرشون به همين جمله عمل ميكنن؟ من اعتقاد دارم كه اگه عمل ميكردن ، روزگار ما الان بهتر از ايني كه هست مي بود .
٭ داشتم مطلب قبلي رو ميخوندم ، ياد جمله بزرگمرد تاريخ افتادم . اونجايي كه ميگه اوصيكم باتقوي الله و بانظم اموركم چند وقت پيش اين جمله رو روي يكي از تابلو ها ديدم كه ميخواست بگه كه در خيابانها بين خطوط رانندگي كنيد ، ببينيد مولا چي گفته ، نظم رو رعايت كنيد . من كه اين جمله رو خوندم ، ديدم اَ عجب جمله اي !!! آن حضرت رعايت كردن نظم امور را در حد و هم تراز داشتن تقوي دانسته . اي خدا . . . . يعني اي مردم ! اگه نظم ندارين ،‌تقوي هم ندارين . شما رو به خدا ! چقدر دوريم از اسلام نه؟
.....................................................

  Monday, October 28, 2001


٭ سلام
توی خونه تنهام . مثل خيلی وقتا . هميشه همينطوره . هر وقت که مرضم عود می کنه . صبحها به نظرم دلگيرتره تا بعد از ظهر يا شبا . شبا که معرکه است . همه خوابن و تو بيداری . ولی روزا ، همه سرکارن ، اونوقت تو توی خونه نشستی و بيکار . تلويزيون که قربونش برم هيچی . ماهواره هم که حدی داره . وقتی که همش ايتاليايي و آلمانی باشن ، من که خسته می شم . تابستونی تصميم گرفتم که زبون ايتاليايی بخونم ولی مثل بقيه چيزام ، نصفه کاره ول کردم . ديگه انگيزه ندارم . شدم يه تنبل بيکار و بی عارو هر بی ديگه ای که دلت بخواد !!

داشتم می گفتم که تنهام ، همه رفتن سر کارشون ، حوصله ام سر رفته بود . پيش خودم گفتم که برم مثل سابق که شور و حالی داشتم ، پای اينترنت . هی نشستم ، ولی نميدونستم که چی کار کنم . يه دفه ياد جارچی افتادم ، رفتم بهش سرزدم که ديدم هی هی روزگار . . . سعيد هست ، سالک هنوز مديريت می کنه ، خاتون هم هست ( اين خاتون اون موقعها که من يه مدتی پيدام نبود ، يه ايميل زد بهم که حاجی کجايي؟ يادش به خير ) خلاصه همه بودن ولی اسمی از مادر بزرگ نديدم ، کجا رفته؟ رفتم توی وبلاگش ، ديدم که آخرين مطلبی هم که نوشته مال خدا وقت پيشه . دلم گرفت . ياد اون موقعها افتادم .رفتم سراغ بعضی از وبلاگها . خاتون هنوزهم اسم وبلاگ من رو توی لينکهاش گذاشته ، بابا دم مرامت گرم خاتونی !! گفتم که به خاطر کسانی هم که از وبلاگ خاتون ميان به وبلاگ من ، بذار لا اقل يه چيزی توش بيوينيسم تا بازديد کنندگان محترم ، ناراحت نشن !!

٭ داشتم می نوشتم که دلم گرفته ، همين طور که تو خودم بودم ، دوستی اومد ، من رو از دل گرفتگی نجات داد :)) برای همين الان حالم خيلی بهتر شده ، تا 1ساعته ديگه هم اهل منزل تشريف ميارن و زندگی مثل سابق می شه . يعنی می شه ؟ راستی خونه خاتون هم اينجاست اگه بعضی ها حسودی کردن که جرا فقط خونه خاتون رو آدرس دادم ، به خاطر اينه که اون هم توی همه اين مدتی که من چيز نمی نوشتم ، آدرس من رو به همه می داد . بازم راستی !! به کار تازه من سر زدين؟ نتساپس رو می گم !!
.....................................................

  Thursday, September 05, 2001


٭ يه جند روزه که يکی از بلاگرهای تازه به جمع ما پيوسته يعنی خانوم شاپرک از من سوالاتی ميکرد . خب منم در حد توانم بهش کمک می کردم . برای همين بود که دلم هوای اينجا رو کرده بود . راستشو بخواين ياد گذشته ها افتادم . چه شور و شوقی داشتيم . با بچه ها سعی می کرديم به سوالات همه جواب بديم . بعضی ها که همتشون بيشتر بود سايت هايي درست کردن برای کمک به بلاگر ها مثل جارچی يادمه که منم يه صفحه درست کردم که توش کدهای "يونيکد" رو نوشتم . ای روزگار . . .
توی اين مدت که نبودم يه کار مفيد کردم :"> و اونم اين بود که يه سايت درست کردم که فعلا امتحانيه http://www.netsups.com/ .
فعلا همين . برام دعا کنين . حالم اصلا خوب نيست .
ممنون
عليرضا
.....................................................

  Wednesday, September 04, 2001


٭ سلام
خيلی دلم برای اينجا تنگ شده بود . تا خواستم يه چيزی بنويسم ، يه کار برام پيش اومد براي همين فقط همين یک خط زو داشته باشيد تا بعد !!
.....................................................

  Saturday, August 17, 2001


٭ سلام
حدود يکماه و نيم ميشد که تو اينجا چيزی ننوشته بودم . راستشو بخواين خودم فکر مي کردم که 2-3 ماهی شده !! ولی حالا خيلی خوشحالم که فقط 1.5 ماه شده .

مهمترين دليل ننوشتنم اين بود که واقعا" وقت نداشتم :( وبلاگ نويسی واقعا" احتياج به وقت ميخواد . چيزی که نداشتم . من هنوز نتونستم کارام رو طوری برنامه ريزی کنم که يک وقت ثابت برای نوشتن بذارم . ولی حالا اميدوارم که بتونم .

.....................................................

  Thursday, June 27, 2001


٭ توی این مدتی که من نمیتونستم به اینجا سر بزنم ، یکی از خوانندگان به نام عرفان رضوی به من یک نامه داد که اون شعری که درچهارم خرداد نوشتم مال مرحوم شیخ بهایی نیست . و شاعری معاصر به نام میرزا جلال خان بقایی نایینی اون رو سروده که در دیوان خود به نام پرتو اندیشه به چاپ رسیده است . من در اینجا ضمن تشکر از عرفان و تصحیح نوشته قیلی ، به اطلاع می رسانم که خوب شد که به نام خودم به خوردتون ندادما !!
.....................................................

  Monday, June 24, 2001


٭ سلام
بالاخره بعد حدود یک ماه من مثل همیشه ، سر مور و گنده برگشتم .

توی این جند وقت خاتون عزیز برام نامه داد . یک نفر هم از چین . سالک هم همینطور . از همشون ممنونم . الان داشتم "حاجاقا" رو توی گوگل پیدا میگردم ، دیدم که رند کوچه گرد هم توی وبلاگش سراغ من رو گرفته بود . من واقعا از همه کسانی که به فکر من هستند ممنونم . فکر نمیکنم که لایق این همه محبت باشم .

در این چند وقت تقریبا همه نامه های انجمن رو هم میخوندم . چیزی که خیلی برام عجیب بود این بود که مادر بزرگ دیگه نامه نمیده . چراش رو نمیدونم .
خلاصه اینکه من برگشتم و امیدوارم که بیش از پیش فعال باشم .

٭ چیزی که یادم رفت بگم این بود که سالک مشکل تاریخ من رو حل کرد . من هم کد اونی که برام فرستاده بود رو توی تمپلیت کپی کردم . ضمن اینکه از سالک خیلی زیاد تشکر میکنم ، ببینین آیا درست شده یا نه ؟
.....................................................

  Thursday, May 30, 2001


٭ سلام
تولد آن بزرگ مرد تاريخ مبارکتون باشه . امروز روز بزرگيه . به قول خاتون ، مبارک 100000000000000000000 تا !! حالا من توی این روز که همه شادن ، گرفته ام ، غمگينم ، یه چيزيه که زياد مهم نیست . آدمی آهست و دمی (که یه روز اشتباهی نوشته بودم درمی!! اتفاقا" بد هم نشده بودا )
داشتم وبلاگها رو می خوندم ، دیدم آقا مهدی رفت . پیش خودم گفتم که از وقتی که مادر بزرگ رفت ، دست به رفتن بچه ها خوب شده !! بعد یاد خودم افتادم که چند روز پیش ( این تاريخ ما هم درست نمیشه که بفهمیم چند وقت پیش ) خدا حافظی کرده بودم . اومدم بگم که من توی اتوبیگرافی نوشتم که به خاطر مریضی 3 سال دانشگاه نرفتم . بعد بچه ها که توی نمایشگاه قرار گذاشته بودن ، باز به همون دليل نرفتم و حکایت همچنان باقيِست . سالهاست که عادت دارم بهش . پس دوستان ! عزیزان ! کسانی که بدون اينکه ببينمتون ، .. . مطمئن باشين که حتما" بر می گردم . سابقه نشون داده که بیشتر از 3-4 هفته طول نکشيده . پس به اميد روزی که هيج کس مريض نباشه خداحافظتون باشه . ولی نامه ها رو میخونم . شاید اگر تونستم جواب هم بدم . راستی اون نامه که از چین برام اومده بود رو خوندین؟ درباره ی تاريخ هم اگه سالک که خودش اسکریپت فارسی کردن تاریخ رو معرفی کرده ، کمکم کنه ، که خیلی ممنون میشم . من در تاریخ 27/5/2001 نامه شماره ی 2482 درخواست کمک کردم ولی کسی تحویلمون نگرفت !!
.....................................................

  Tuesday, May 28, 2001


٭ سلام
می خواستم بگم که تا اطلاع ثانوی خداحافظ . تاريخ وبلاگم هم خراب شده ، کسی هم که به داد ما نرسید . منم که فعلا" حال و حوصله ی نوشتن ندارم . پس تا بعد.
.....................................................

  Monday, May 27, 2001


٭ حوصله ام سر رفته . حال هیچ کاری رو ندارم . تقریبا می تونم بگم که از زندگی خسته شدم .
.....................................................

  Sunday, May 26, 2001


٭ واقعا" وبلاگ ها آموزگاران خوبی هستند . در واقع نویسندگانشون .
الان داشتم جارچی رو میخوندم دیدم یه لینک زده که چگونه تاریخ رو فارسی کنیم؟ من مدتها دنبال یه همچین چیزی میگشتم . حالا الان دارم تستش میکنم .البته چون سواد آنچنانی ندارم ، احتمالا با مشکلاتی ماحه میشم .
سالک جان ممنون
٭ این NaN/NaN/NaN ها منو یاده یه آهنگ قدیمی می انداره که نه نه نه .و عجیبه که درست هم نمیشه .
.....................................................

  Saturday, May 25, 2001


٭ دیروز سالک عزیز ازم گله کرده بود که حالا که از جارچی نوشتم ، چرا لینک ندادم . خب آدمی ، آهست و درمی . حالا این چه ارتباطی به ماجرا داره ، به خودم مربوطه. شنیدم فیلسوفها یه حرفایی می زنن که کسی نفهمه ، خب این هم از ما واین ؛))
٭ کدهای یونیکد را توی لینکهام گذاشتم .من اچ تی ام ال زیاد بلد نیستم و اینی هم که گذاشتم ، در حد سواد و توانایی های خودمه . اگر مورد پسند نیفتاد به دانایی خود ببخشین .
اگر هم خوشتون اومد ، با اینکه کار باهاش سخته ، به دیگران هم نشونش بدین شاید گره ای از کار کسی باز کرد. اگر جناب عبدالله خان هم پسندیدند و دیدند که برای سایت خیلی خوب چگونه. . .شون به درد میخوره ، همین الان اجازه ی استفاده از اون رو به ایشون میدم (دیگه لازم نیست طبق قانون کپی رایت ازم اجازه ی کتبی بگیرند ؛)))
٭ توی مطلب قبلی نوشتم که شاید گره ای از کار کسی باز کرد ، یاد این شعر از مرحوم علامه شیخ بهایی افتادم . اسم شعر ،" هدف از زندگی" است :
همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
               همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سرو پا برهنه رفتن
               دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
               زملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
               ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد
                که به روی نا امیدی در بسته باز کردن
٭ امروز همچین به سرم زد که تبلیغ اینترنت خودم رو اینجا بکنم .آدم همش نباید حرفای فیلسوفانه بزنه که !!
آقایون ،خانومها ( نگین حاجاقا مردسالاره و اول اسم آقایون رو اورد ها . به خدا همینطوری نوشتم . اصلا بابا حرفم رو پس میگیرم ) خانومها و آقایان !!!!

همونطور که در اتوبیوگرافی این حقیر ،احتمالا"، خوندید، من اینترنت هم میدم . email هم میدم با حق اشتراک سالانه ی 5000 تومن !! با 10 مگابایت فضای email . البته این قیمت فقط برای بلاگرهای عزیز است . pop3 هم داره . و شما میتونین از شر این یاهو که pop شو پولی کرده و شما مجبورین که از طریق وب اونو چک کنین ، راحت شین .

قیمت اینترنت هم در اینچاست .

.....................................................

  Friday, May 24, 2001


٭ دیروز داشتم به "عادت" فکر میکردم .
به نظرم یکی از مشکلاتی که انسان دارد از "عادت" است . حالا یا داشتنش یا نداشتن آن . شنیدین که میگن ترک عادت موجب مرض است؟ فرض کنید که صیح از خواب بیدار میشین . میرین جلوی آینه . توی صورتتون یک تغییری می بینید . گفتم یک تغییر ، مشخص نکردم که خوبه یا بد چون همین تغییر شما رو یکه می اندازه . چون شما به دیدن صورت خودتون عادت کرده بودین . یا مثلا" عادت دارین که هر شب روی تخت خودتون بخوابین . همچین که یه شب یه جای دیگه ای غیر از خونتونین ، تا صبح خوابتون نمی بره . مثال زیاده بهتره که حاشیه نرم . خلاصه داشتم به " عادت" فکر میکردم . میخوام یه نظریه بدم ، شنیدم برای اینکه آدمی فیلسوف بشه باید نظریه بده !! خب اینم یه نظریه .مگه من چیم کمه ؟!!!

" عادت و دقت باهم بدن ، اگر یکی بیاد تو ، اون یکی میره بیرون "

چطور بود؟ حالا مثل هر فیلسوف دیگه ای باید نظریه ام رو شرح بدم : ببینین ، من معتقدم که انسان در هر کاری که عادت داره ، دقت نداره . فرض کنید شما از تختخوابتون بلند می شین و چشم بسته می تونین تا دم در اتاقتون راه برین . از بس این کار رو کردین ، دیگه عادت دارین . اتاقتونو مثل کف دستتون میشناسین . خب ، حالا وقتی که دارین از تخت دور میشین ، آیا هیچ دقت میکنید؟ اصلا" راهتونو همینطور میکشیدو میرید . هیچ فکر هم نمی کنید . بر عکس ، اگر وارد یک راهی بشین که تا حالا نرفته بودید ، تمام مدت دقت دارین که کجا دارین میرین .چون به این راه جدیده ، عادت ندارید .
حالا این نظریه به چه دردی میخوره؟ والا عرض شود به خدمتتون که می خوام نتیجه بگیرم که چون در کارهایی که صرفا" با عادت انجام میشه ،دقت نیست ، پس احتمال اشتباه درش هست .ولی کاری که آدمی بهش عادت نکرده ، چون همراه با دقت است ، اشتباه به مراتب کمتر از کار با عادت است .( این هم که میگم کمتره به خاطره اینه که شاید شما به عنوان مخالفت با نظریه ی من بگین که من در حل یک معادله ی ریاضی خیلی دقت کردم ولی آخرش جوابم اشتباه در اومد . خب این به خاطره اینه که شما حل معادلات بلد نیستین نه اینکه نظریه ی من غلطه !!!! ) مثلا" فرض کنید که شما جای تختتون رو عوض کردین ، پس راهی رو که از تخت به در اتاق قبلا" میرفتین ، حالا تغییر کرده . یعنی اگر بخواهید همان راهی رو که بهش عادت کرده بودید رو برین ، مسلما با مشکل بر می خورین . چه بسا که چند مرتبه هم حواستون نباشه و همون راه قبلی رو برین و بعد یک دفعه ببینین ای دل غافل ، منو نیگا !!!

حالا این نظریه یه خورده خامه . یه چند مرتبه خودم باید بخونمش تا به یک نظریه ی پخته تبدیل بشه ،بعدشم ،تازه ، این اولین نظریه ی منه . اوووووووووووووووو اه حالا تا کی برسیم به فیلسوفی !!! ولی فکر میکنم که برای شروع بد نبود . لااقلش اینه یه خورده به این موضوع فکر کرده بودم . نه ؟ مگه فیلسوف چی کار میکنه؟

٭ امروز رفتم سراغ جارچی ، از بس نامه های انجمن رو هل هلکی میخونم ، خیلی برام تعجب آور بود که سالک چرا تبلیغ یه وبلاگ دیگه ای رو کرده .
آقا حال کردم !!! خیلی باحال بود. به خصوص اونجایی که خاتون از من گفته بود . خاتونی دوست داریم 100000تا !!!
.....................................................

  Wednesday, May 22, 2001


٭ چند وقت بود که می خواستم در مورد هک کردن بنویسم . هک کردن به منظور حذف ، یا به خاطر تنبیه ، همونقدر به نظر من بده که ما یه آدمی رو شکنجه بدیم تا "آدم" بشه . به نظر من کلا" برخورد فیزیکی در شان یک مسلمان نیست زور مال کسانیست که منطق ندارند و فقط زور بازو دارند . یک مسلمان ، یک منطق قوی دارد که بوسیله آن میتواند حرف خود را ثابت کند . یک مسلمون مثل شعبون بی مخ نیست که همه کارهایش رو با زور انجام میداد . یک مسلمون ، برحقه و حق ، ماندنی . اینکه کسی رو تهدید کنیم شایسته ی مسلمون بودن نیست . مسلمون احتیاجی به هارت و پورت کردن نداره . اما همه اینها مقدمه بود که در مورد وبلاگ سپهری بنویسم قبلا" گفته بودم (در انجمن) که من تا تمام حرفهای این خانم رو نخونم درموردش حرفی نمیزنم . خوندمشون ولی حیف وقتی که براش صرف کردم . این خانم سپهری به نظر من نمیخواد که بفهمه . به نظر من فقط میخواد روی حرف خودش پافشاری کنه حاضر نیست که کمی گوش کنه و فکر کنه و بعد اونوقت تصمیم بگیره . تمام این مسائل هم توی وبلاگش هست . فقط کافیه که خوندش . این خانم مصداق بارز آیه کریمه ی " صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لا یفهمون " است . این خانم از آن دسته است که خداوند می فرماید " فی قلوبهم مرضٌ " . حال ما سایت یک چنین فردی رو هک کنیم؟ اصلا" حیف زمانی که خود حضرتش به آن قسم خورده نیست که صرف این خانم کرد؟ به نظر من هک کردن مبتذل کاریه که میشه کرد . الی ماشاءالله سایتهایی که فضای مجانی میدن . میره یه جای دیگه . بعد تازه اونجا هرچی هم دلش بخواد میگه . مسلمان کردن ، به راه راست برگردوندن ، سیاست می خواد . این کار مثل را رفتن روی لبه ی شمشیره. با یک اشتباه کوچک میشه کار رو خراب کرد. ما اگر یک نفر نامسلون داشته باشیم خیلی بهتره تا یک نفر ضد مسلمون . هرچند که این خانم ، ضدمسلمونه ولی ضد چی نیست؟ به جز پایین تنه؟ اون فقط افکار خودش رو درست میدونه . خب بذارین با فکارش خوش باشه . هر چی فکر می کنم آیات بیشتری در مورد این فرد به ذهنم میاد . " لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون " اصلا" آیات اولیه سوره ی بقره مخصوص اونه.

خلاصه اینکه کسانی که قصد هک کردن دارید ! شما مسلمانید . می دانید یعنی چی؟ میدانید چه افتخاریست؟ شما جزو کسانی هستید که مخاطبان شما خیالشان راحت است که با فردی هم کلام هستند که اهل منطق است . هوچی گر نیست . می شود با شما حرف زد . حرف دل . درد دل کرد. کسانی هستند مثل همین خانم سپهری که اصلا" نمیشه باهاش حرف زد . چه برسه به اینکه حرف منطقی. پس کاری نکنید که اسلام ، این دین حق، بدنام شود . کاری نکنیم که بگویند هرچی بدبختی داریم از دست این آخونداست و لابد منظورشون هم اسلامه. ما چون مسلمانیم ،چون پیرو دین حقیم، باید الگوی مردمان جهان باشیم . کاری نکنیم که بگویند " وای به روزی که بگندد نمک ."

ان شاء الله

.....................................................

  Tuesday, May 21, 2001


٭ داشتم فکر میکردم که اسم وبلاگ من " افاضات حاجاقا" ست . معنی افاضات رو راستشو بخواین نمیدنم یعنی دقیقشو نمیدونم . ولی همین قدر میدونم که یعنی یک سری اظهار نظر در مواردی چند .

خب پس قاعدتا" من می بایستی در مواردی چند اظهار نظر میکردم . ولی خب گرفتاریست و هزار چور مشغله . به هر حال امیدوارم که بیشتر از پیش در اینجا چیز بنویسم .

.....................................................

  Saturday, May 18, 2001


٭ امروز توی خونه تنها بودم ، دلم گرفته بود ، حوصله ی هیچ کاری نداشتم ، دیدم اگه بخوام همین طوری بمونم ، نمیشه . رفتم بالا پشتبوم . 3.5 ساعت تموم کولر ها رو شستم . همیشه با علی یار (برادر 5سال کوچیکترم ) این کار رو میکردیم ، ولی ایندفه گفتم که علی یار می خواد بره خارج تحصیل کنه ، و از این دفه کارها میفته گردن من ، پس بهتره که از همین حالا خودم کار کنم .راستشو بخواین پدرم در اومد !!! آخه میدونین ؟ من با اینکه 25 سالمه ، ولی چون چاق و تنبلم ، تقریبا" کار سنگین نمیتونم بکنم. پدرم میگه تا کی منه 60 ساله باید توی مچ انداختن تو رو ببرم؟ اهل ورزش هم نیستم . دوست دارم، ولی حالشو ندارم . خلاصه اینکه سه ساعته ونیم زیر آفتاب داغ برام سخت بود ( چه کنم دیگه جزو مرفهین بی درد بودن این اشکالها رو هم داره;)) ) . حالا اینم بگم که الان که پدرم اومده خونه بهم گفت بریم ببینیم حالا چی کار کرده این علیرضا . رفتیم بالا دید إ تمام کولر رو برداشتم با سیم سابیدم !!! گفت که پس بخاطر همینه که 3 ساعت طول کشیده( 3ساعت و نیم رو میگه 3 ساعت !!) بابا جان! کولر رو برمیدارن با آب و جارو تمیز می کنن نه که با ابزار بیفتن به جونش . خلاصه اینکه دور از جون شما ما امروز مردیم .

اما امروز روز خوبی برام نیست همش باید بمیرم .

همین طور که داشتم کولر ها رو تمییز می کردم یاد وبلاگ نویسهای خودمون افتاده بودم .سعید ، سالک ( که چقدر از هدیه ای که به بچه ها داد خوشم اومد) مادر بزرگ .مادر بزرگ؟ احساس کردم که خیلی وقته که ازش خبری نیست . فکر می کردم که چند روزی هست . دلم تنگ شده بود . راستش رو بخواین . . . هیچی .

نکنه . . . ؟ رفتم توی وبلاگش و دیدم بعله . . . چیزی که نبایستی میشد ، شد.

خیلی ناراحت شدم . اومدم نامه هام رو چک کردم ، دیدم که سالک هم فهمیده ( حسودیم شد ، چرا من اول نفهمیدم ؟) و حالا ما موندیم و ما . . .

راستش اصلا" نمی تونم آقای پدر رو درک کنم . نمیدونم ، شاید چون تازه واردم و هنوز همه ی آرشیو رو نخوندم اینطوریم . مگه میشه یه نفر بگه حق نداری توی وبلاگ چیزی بنویسی؟ مگه داره چی کار میکنه؟ رفیق بازی؟ یا نعوذبالله خود فروشی ؟ یا نکنه از کار خونه زده؟ تازه اگر هم دیگه به کار خونه نمیرسه مگه وظیفه ی زنه که همش تو خونه کار کنه؟ صبح تا شب بکوب و بروب و بپز و بشور . بیچاره زن مگه کیه؟ هرکول ؟ خب بابا یه حورده هم مرد. یه خورده هم بچه ها . کلفت که نیست . زنه . چی میگفتم؟ . . . آره این آقای پدر رو درک نمیکنم . چرا مادر بزرگ کامپیوتر نداره؟ مگه چی کار کرده؟ نمی فهمم .

خلاصه یچه ها . دوستان ، همشهریها ، ما هممون از اعضای یک خونه ایم یه چند وقتی باید دوری مادربزگمون رو تحمل کنیم . باشه میکنیم . ولی باور کنید که برای من یکی خبلی سخته ، یعنی دیگه کسی نیست که راهنماییمون کنه؟ برمیگرده . امیدوارم .

.....................................................

  Friday, May 10, 2001


٭ امروز بعد مدتها بالاخره یه سری به اینجا زدم . یه سرگذست خیلی کوتاه (هرچندکه مادر یزرگ خوبمون که تنهاکسی بودکه از قرار اونو خونده ، اعتقاد داره که همچین کوتاه هم نبوده ولی تصور کنید 25 سال زندگی رو توی چند صفحه خلاصه کردن خیلی کوتاه میشه نه؟ ؛) )هم نوشتم که توی لینکها هست . اگه نیست برین اینجا
٭ امروز داشتم وبلاگ اسب آتش( چون گفته بود به خاطر آقاي پدر يک سري دردسرهايي داره ، ديگه اين دفعه بهش لينک ندادم ) رو ميخوندم ، ديدم که يه counter داره . منم حسادت صنفيم گل کرد و سريع رفتم يکي واسهء خودم گرفتم .حالا ببينيم که کار مي کنه يا نه ؟
.....................................................

  Thursday, May 09, 2001


٭ آحرین باری که اینجا بودم از قرار حدود 2 هفتهء پیش بود .
.....................................................

  Friday, April 26, 2001


٭ خب با راهنمایی هایی که سالک عزیز کرد ( البته از پادر میونی کوچه گرد هم نباید گذشتا) ، حالا بینم درست شده یا نه
٭ به نظرم داره درست می شه. چشمه شیطون کر!!!
ولی یه اشکالی داره که فکر کنم به خاطر اینه که html بلد نیستم . توی تایتل ، یه جای حاجاقا نوشته <$ حاج آقا $>-Value
حالا ببینم میتونم درستش کنم یا نه .
٭ امیدوارم که شاگرد خوبی باشمو حرفای سعید و سالک رو درست انجام داده باشم .
٭ خب به سلامتی !!
سلام
بالاخره ما هم وبلاگ نویس شدیم .
از سعید کوجه گرد و سالک عزیز که کمکم کردن خیلی خیلی ممنونم .
علیرضا.
٭ یکسری تغیرات دادم ببینم چی میشه .
تایتل هم مثل قبل بود که خدا کنه درست شده باشه .
.....................................................

  Saturday, April 20, 2001


٭ چرا مردم هر کاری رو میتونن بکنن ولی من نه؟
٭ بالاخره Tamplate ام درست شد . هدوز نمیدونم که آیا کار میکنه یا نه
٭ فکر میکنی که دیگه درسته درست شد؟
٭ عجیبه !! دو تا مشکل عمده داره. بکی اینکه حاجاقاش چرا این ریختی شده؟ :(( و دوم اینکه چرا ساعتش به وقت روسیه است ؟
٭ اگه من بتونم بلاگر بشم ....
٭ به پیر به پیغمبر من حاجاقام نه این خرچنگ قورباغه ای که این نوشته .
.....................................................

  Tuesday, April 16, 2001


٭ این اولین باریست که من در اینجا چیزی می نویسم ،برای همین امکان غلط شدن هست.
٭ مردم از بس هی نوشتم هی گفت the page not found
.....................................................

Home