سه‌شنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

هدف ترور را توجیه می‌کند؟ (4)

به شخصه، چون نوشتن مطالب طولانی را پای کامنتها، چه در گوگل خوان و چه در وبلاگ‌ دیگران، به پیروی از یکی از دوستان نادیده‌ام، نمی‌پسندم، جواب کامنت وحید را در پای مطلب قبلی خودم که در مشترکات خودش نوشته بود، همینجا می‌نویسم.
اگر از نظر حرفه‌ای کار غلطیست، خوشحال می‌شوم بهم بگویید بلکه به راه راست هدایت شدیم!
اول مطلب وحید را بخوانید:


نمی‌دونم ناتوان شدم در رساندن منظورم یا استانبولی دارم حرف می‌زنم؟

نوشتند:
«وجه اشتراک حسین فهمیده و محمد ریگی، علاوه بر سنشان، خود کشی کردنشان هم هست. با کسی که شوخی نداریم، انتحار در عربی یعنی خودکشی!
حسین فهمیده، علاوه بر خود و تانک و سرنشینان تانک، چه کسان دیگری را کشت؟ محمد ریگی چه؟»

خب حسین فهمیده و ریگی اشتراک بی‌شمار دیگه‌ای هم داشتند، هر دو دست و پا داشتند هر دو پسر بودند هر دو روی کره زمین زندگی می‌کردند هردو... همه اینها چه ربطی داره به موضوع ما؟
من دارم میگم تنها شباهتی که بینشون مقایسه شد سنشون بود. حالا هی پای شباهتهای دیگری رو وسط بکشید و راجع به اون جواب بخواهید؟ به من چه؟
خب من هم سوار هواپیما شدم چرا تا حالا هواپیما ربائی نکردم؟ من هم بانک رفتم چرا تا حالا بانک نزدم؟
مگه کسی گفت حسین فهمیده تروریست بوده؟
مگه کسی گفت حسین فهمیده غیرنظامی کشته؟
من این همه در خود متن و در انتهای آن تأکید کردم که مبادا سوءتفاهم شود و تصور کنید شباهت دیگری جز سن عملیات نظامی بین این دو مقایسه شده!
مبادا گمان کنید که هدف کارشان را باهم مقایسه می‌کنیم!
باز برای اینکه سوءتفاهم نشود صریح نوشتم که اصلا حرکت حسین فهمیده از اساس ربطی به بحث ترور و تروریسم ندارد که فقط و فقط جنایت بزرگانانی در حق این کودکان و قرار دادن سلاح مرگبار در اختیارشان مد نظرشان است. اصلا بزرگترهایشان با هم مقایسه شدند چه ربطی به این کودکان داره؟

انقدر موضوع بحث غیرواضحه؟
برداشت من از جواب یا توضیح وحید، به طور کلی اینه که علیرضا! من گفتم، فلان، تو میگی بهمان؟ خب، بهمان پریم و بهمان زگون هم داریم، این‌ها چه ربطی به هم دارند؟
اگر این برداشت بالای من غلط باشد، بی خیال بقیه متن شوید!! چون متن زیر من صرفاً با ملاحظه بر برداشت بالاست.


من هم البته فهمیدم که وحید درباره‌ی سن این دو نفر به عنوان وجه اشتراک داره حرف میزنه، نه که نفهمیده باشم، ولی باور کنید، فکر کردم این موضوع سن، صرفاً یک مقدمه است.
برای کنکور درس می‌خوندم. روزی به معلمم گفتم که من فلسفه و منطق را 100 می‌زنم. گفت شده که وقتی صفحه‌ی پنج کتاب را بخونی، یاد صفحه‌ی 170 بیفتی؟ گفتم وا! چه ربطی دارند اینها به هم؟ گفت هروقت ربطش رو پیدا کردی، هروقت هرجایی از کتاب رو که خوندی یاد قسمت دیگه‌ای از کتاب افتادی، هروقت داشتی یک کتاب دیگه می‌خوندی و یاد موضوعی در این کتابهایت افتادی، اونوقت بیا و دم از 100 زدن کن!
خب من هم فکر کردم وحید، مطلب آرش را خونده، مطالب مرتبط با آن‌ها را خونده، درباره‌ی مرحوم عبّاس دوران هم که داشته بررسی و تحقیق مختصر می‌کرده، یک مرتبه که برگشته سراغ همان موضوع «سن» دو نوجوان، اینها همگی در ذهنش با هم مرتبط شده‌اند و شده سوال «هدف ترور را توجیه میکند؟» و اصل مطلب وحید، همین سوال است. اصل موضوع همین است و نه مقایسه‌ی سن آن دو نفر. خیلی هم تاکید کرده بود در وبلاگش که آرش درباره‌ی سن این دو نفر حرف زده بود، ولی بقیه، اشتباهی برداشت کرده بودند.




وحید ماجرا را تعریف می‌کند که بعد از انفجار زاهدان، «سن» یکی از عاملین، با سن حسین فهمیده مقایسه شد. بعد به آرش لینک می‌دهد و می‌نویسد که ولی سوتفاهم یا عمد برخی، عامل مقایسه را که «سن» بود، «هدف از جان گذشتن» دانستند.
بعد نقل و قول‌های افراد مختلف را می‌آورد تا اینکه داستان مرحوم دوران را می‌خواند و احساس غرور می‌کند و با افتخار هم در روزانه‌ی خویش می‌نویسد.

روز بعد:
فردای آن روز به این مطلب  از وبلاگ «قلب زمین» در گوگل ریدر برخورد کردم که در مخالفت با آن پست آرش نوشته شده بود. در مثالهایی که برای تفکیک عملیات تروریستی و غیرتروریستی شمرده بود به این رسیدم که: «کوبیدن هواپیما به برج‏های غیرنظامی حرکت تروریستی ست» ولی به جای اینکه منظور نویسنده که احتمالا حادثه ۱۱ سپتامبر نیویورک بود به ذهنم برسد واقعه‌ای که احساس غرورش از روز قبل در من بود را به یاد آوردم. کوبیدن هواپیما به یک ساختمان غیرنظامی! یکباره همه آن غرور تبدیل به پرسش شد...

از حالا به بعد، وحید درباره‌ی تروریستی بودن عمل صحبت می‌کند. برایش پرسش شده است. در گوگل خوان و باز و شاید جاهای دیگری هم این پرسشش را مطرح می‌کند. جواب‌هایی هم می‌گیرد که البته هیچکدام قانعش نمی‌کند. آخر سر هم این پرسش را در وبلاگش با همان عنوان آیا هدف، ترور را توجیه میکند، منتشر می‌کند و آخر مطلبش هم می‌نویسد:
من در مقامی نیستم که بگویم دوران نباید این کار را می‌کرد. از جان گذشتگی او باعث شد که امنیت در بغداد زیر سؤال برود و اجلاس سران غیرمتعدها  به دهلی نو منتقل شود. بسیاری از کارشناسان این را یک پیروزی سیاسی تعبیر می‌کنند ولی  آیا منکر تروریستی بودن عمل وی هم می‌شوند یا با توجه به هدف وسیله را توجیه می‌کنند و حمله به غیرنظامیان را هزینه ناگزیر رسیدن به این هدف می‌دانند؟
عاملان انتحاری زاهدان هم شهامت گذشتن از جان داشتند ولی برای هدفی که ما دوست نداشتیم. آنها هم احتمالا ناامن جلوه دادن کشور را ضربه به حکومتی می‌دانند که حقوق قومیتها را نادیده می‌گیرد و لابد کشته شدن غیرنظامیان را هزینه ناگزیر این کار می‌دانند. ملیت این کشته‌شدگان باعث شهادت‌طلبانه خواندن یکی و تروریست خواندن دیگری می‌شود؟
جوابی که من در همه موارد از حکومت دینی ایران گرفتم برعکس آنچه که در کتابهای درسیشان به ما آموخنتد این بود که هدف وسیله را چنان توجیه می‌کند که حتی حلال و حرام دین هم کاملا بستگی به نفع نظام قدرت دارد.  اینگونه عملیاتهای انتحاری هم بسته به ملیت غیرنظامیان تلف شده ممکن است تروریستی باشند یا شهادت‌طلبانه (اسرائیل مثلا)! ولی پاسخ به سؤال در این مورد خاص چالشی است که من و شمای میهن‌دوست هم درگیرش هستیم. پاسخ شما چیست؟
 اگر شما بعد از آن مقدمه، جایی دیگری را که درباره‌‌ی «سن» صحبت شده باشد،  دیدید، به من هم بگویید. خیلی وقت است که چشم پزشکی نرفته‌ام، ولی دیگه نه اینقدر!

من اعتقاد دارم که برداشت اولیه‌ام هم از متن وبلاگ وحید و هم از کامنتش درست بوده است.
کامنت، که ازهر من الشمس است! یه جورایی مثل اینکه عصبانی هم شده (یکی از خوانندگانش به درستی ازش درخواست کرده بود که وحید حالا خودت رو عصبانی نکن!).
متن وبلاگ هم، آن مقدمه‌ی بالا رو در کنار موضوع مطلب و بند آخرش که پررنگ هم کرده است، قرار بدهید، شاید شما هم مثل من برداشت کنید که مطلب وحید، دیگر درباره‌ی «سن» نیست. درباره‌ی هدف است. هدف عباس دوران و محمد ریگی.
سن دو نفر الف و ب، در ذهن وحید، ربط پیدا کرد به هدف ب و ج. این اصلاً اشکال که ندارد هیچ، معلوم می‌کند که وحید، حضور ذهن خوبی دارد. به مطالبی که می‌خواند، مسلط است. وحید پسر باهوشیست. از خیلی سال پیش، از مطالبش، فعالیتش و خیلی چیزهای دیگرش، کاملاً مشخص است. به شخصه، حسودیم شد که چرا من زودتر به ارتباط این دو پی نبرده بودم!
نکته‌ی آخر هم اینکه، من هم در مطلب قبلی خودم، می‌خواستم سوال کنم. من اصلاً قصد جواب دادن به وحید نداشتم. می‌خواستم بپرسم که وقتی یک موضوع واحد، از دیدگاه‌های مختلف، اسامی مختلف، تعاریف مختلف و عناوین مختلف دارد، می‌تواند ارزش‌های مختلف هم داشته باشد یا نه؟ می‌خواستم بگویم که درست است که هدف، ترور را توجیه نمیکند، ولی شاید یک رویداد واحد، از نظر من ترور باشد و از نظر دیگری نباشد. کل چیزی که در مطلب قبل می‌خواستم بگویم، همین بود.
دنیای وب، دنیای سوتفاهم‌هاست. مهم هم نیست. مهم این است که با حرف زدن و بحث کردن، بتوانیم این سوتفاهم‌ها را برطرف کنیم.
خدا کنه با این توضیحات من، سوتفاهمی که برای وحید درست شده بود و عصبانیش کرده بود، بر طرف شده باشد. اگر هم نشده، وحید بگو، باز هم تلاشمم رو میکنم!


دوشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

هدف ترور را توجیه می‌کند؟ (2)

خدا رحمت کند مرحوم افلاطون را! میگفت، آغاز فلسفه، شک است. در بعضی نسخ(!!) حیرت و در برخی دیگر، سوال.
وحید، در آخرین مطلب وبلاگش (آخرین مطلب اشتراکاتش را هم که به نظرم، از دست خدا هم در رفته باشد!!) سوالی پرسیده است. اینکه من در عنوان این مطلب، عدد 2 را گذاشتم، به خاطر همین است که اول، شما باید سوال وحید را بخوانید.

من هم اینجا میخواهم سوالی بپرسم. عقیده هم دارم که همین پرسیدن‌هاست که آگاهی ما را بالاتر می‌برد و کمک بسیار زیادی به بهتر شدن (وحتی کردن!) کشورمان می‌کند. اما قبل از پرسیدن، نظراتم را می‌نویسم.
کشتن افراد بی‌گناه یا بهتر بگویم، افراد غیر نظامی، یا باز هم بهتر بگویم، افراد غیر درگیر، خیلی خیلی بد است! (نیازی نیست که کلی کلمات پرطمطراق بنویسم، همین که بگویم بد است، شما میفهمید که منظورم چیست، نه؟) و من به هیچ وجه طرفدارش نیستم. حالا میخواهد این کشتن، مثل ماجرای 11 سپتامبر باشد، میخواهد ساختمان اجلاس سران غیر متعهدها باشد، میخواهد مسجد زاهدان باشد. بد، بد است.
اما ما در یک دنیای سیاه و سفیدی زندگی نمی‌کنیم. اکثر اطراف ما، طیفی خاکستری هستند از سیاه به سفید. به قول امروزی‌ها بد و بدتر داریم. بد مطلق و خوب مطلق نداریم. بیشتر چیزها، نسبی‌اند.
یک رویداد واحد، از دیدگاه‌های مختلف، عناوین مختلف دارند، تعاریف مختلف دارند. حتی شاید، اسم‌های مختلفی هم داشته باشند. خب، چرا ارزش‌های مختلف نداشته باشند؟
بازیکن تیم من، شوت میزنه، دروازه بان تیم شما با نوک انگشتانش، کرنر میکنه، هم بازی‌های من میگویند، عجب بدشناسی، هم بازیکنان تیم شما می‌گویند، ای ول دروازه بان!
توپ، وارد دروازه میشه، من میگم، گل زدم، تو میگی، گل خوردم!
من، منم. ولی نسبت به برادرم، بهش امر نمی‌تونم بکنم، ولی به پسرم می‌تونم امر کنم و دربرابر پدرم، باید بگویم چشم!
دشمن، من رو می‌کشه، من برای تو میشم شهید، برای اون میشم، دشمنی که به درک فرستاده شد!
می بینید که حتی اسمم هم عوض میشه. برادر، پدر، فرزند، شهید و...
هدف، به نظر من هم، ترور را توجیه نمی‌کند. ولی آیا این تروری که وحید میگه، برای من هم ترور است؟
وجه اشتراک حسین فهمیده و محمد ریگی، علاوه بر سنشان، خود کشی کردنشان هم هست. با کسی که شوخی نداریم، انتحار در عربی یعنی خودکشی!
حسین فهمیده، علاوه بر خود و تانک و سرنشینان تانک، چه کسان دیگری را کشت؟ محمد ریگی چه؟
عباس دوران، اگر از هواپیما می‌پرید بیرون، خودش که کشته می‌شد، هواپیما هم می‌افتاد وسط شهر، روی خونه‌های مردم، زد و یک ساختمان را خراب کرد و مقایسه‌اش با افتادن روی شهر هم با شما.
من هم عقیده دارم که امروز، متاسفانه، ارزش گذاری هرچیزی، در بست، تابع منافع فرد است. بیخود هم نیست که می‌گویند آخرالزمان، حلال را حرام و برعکس می‌کنند! اما گمان می‌کنم که برای رسیدن به صفت درست، باید تعاریف، یکسان باشند. برای یکسان کردن تعاریف هم نگاه‌ها باید یکی باشند. اگر نگاهمان یکی نباشد، قطعاً اختلاف خواهیم داشت. من می‌گویم ستونی بود به غایت دراز، تو می‌گویی بادبیزنی بود پهن!

چهارشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

کتاب تاریخ تصویری!

از همان اوایل، هر آهنگ و نماهنگی که به نظرم خوب می‌آمد، در یک پوشه ذخیره‌اش می‌کردم و گوش می‌دادم. 
حدود ۳-۲ هفته‌ی پیش، قبل از این که وضعیت اینترنت افریقای جنوبی مختل شود، فرصتی دست داد که فایل‌ این‌ها را آپلود کنم ولی بعد، فرصت نشد و توانایی نبود و بعد هم از حافظه پاک شد که بیایم و اینجا اطلاع رسانی کنم که آقا جان گوشه‌ی این صفحه، یک قسمتی قرار دادم که لینک دانلود این آهنگ‌ها و نمآهنگ‌هاست.
تا اینکه دو سه شب پیش، یک کلیپی به دستم رسید که تا الان که دارم اینجا تایپ می‌کنم، بیش از ۳۴ بار دیده‌امش!
کتاب تاریخ را چند روز پیش خواندید، حالا ببینیدش! البته در قسمت گلچین آهنگ‌ها و نمآهنگ‌ها، لینک مستقیم دانلود که بیش از ۵۰ مگابایت است، هست!
نمی‌دانم چه کسی این کلیپ را درست کرده است. همینقدر می‌دانم که منبع بسیار بزرگی از فیلم و عکس است! کارش بسیار عالیست و برای یک کلیپ اینترنتی، بسیار بسیار حرفه‌ای.
خدا کند شما ها هم به اندازه‌ی من از دیدنش لذت ببرید.

رییس جمهور کدام است؟

 

واقعاً اگر کسی، نداند و بخواهد که از این تصویر بفهمد، چه خیال می‌کند؟

پنجشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

۲۲ بهمن و حاجاقا

خیلی خیلی سال پیش، وقتی نوجوانی بیش نبودم، گفته بودم که اولویت برای یک فرد، خانواده‌اش است. تا وقتی که ازدواج نکرده است، پدر و مادر و خواهر و برادر. اما بعد، اول همسر و بعد آنها. این‌ها را گفته بودم که یادآوری کرده باشم که اگر روزی روزگاری ازدواج کردم و طرف همسرم را گرفتم، کسی شاکی نشود!
امروز، بزرگترین امتحانی بود که بعد از سال‌ها در این زمینه پس دادم. با پدر ۶۵ ساله و همسر چند سال کوچکترش (حدود ۵۰-۴۰ سال!) و اخوی گرانمایه‌ام، رفتیم به سمت خیابان شادمان تهران.
زنجان، ماشین را پارک کردیم و پیاده به سمت آزادی راه افتادیم. وانت‌ها می‌آمدند و می‌ایستادند و نوشیدنی و خوردنی پخش می‌کردند. ملت هم سرازیر می‌شدند به سمتش! تقریباً می‌توانم بگویم که انگشت نما بودیم.
برگشتیم و با ماشین رفتیم به سمت شرق. تقاطع فاطمی و کارگر پارک کردیم و پیاده به سمت میدان انقلاب راه افتادیم.
به عمرم اینقدر نیروی نظامی ندیده بودم. همه رقم. انواع و اقسام لباس و کلاه و سپر و اسلحه. چهارراه بلوار، دو تا اتوبوس پر پلیس ایستاده بود. آقایی با کاپشن سیاه، سه تا عکس از من انداخت و دیگری، با کلاه موتورسیکلتی و باز هم کاپشن سیاه، فیلممان را گرفت.
سرتاسر خیابان کارگر، کنار نرده‌های پارک، نیرو ایستاده بود. همگی، باتوم داشتند ولی برخی، سپر هم داشتند.
یک سری آقایانی هم بودند یا پالتو تنشان بود یا بارانی. هرچه بود، بلند بود تا زیر زانوها. همچین که نگاهشان به ما می‌افتاد، درگوشی با درجه داران حرف می‌زدند. اگر اینان را جایی دیگر می‌دیدم، می‌گفتم حاجی بازاری یا سرداری که از بس افتاده است، شخصی لباس می‌پوشد!
چند تا خانوم چادر به سر هم آمدند و نشانی یک جاهایی را از ما پرسیدند که خیلی پرت بود. مثلاً پل مدیریت! یا اگر این خیابان را مستقیم برویم، به تجریش می‌رسیم؟!!
پلیس‌های مستقر در چهارراه، همگی اسلحه داشتند. البته بعضی‌هایشان، شبیه اسباب بازی بودند! شاید همان پینت‌بال که می‌گویند.
پدر خسته شده بود. زانویش درد گرفته بود. یادگاری که از دوران جوانی و فوتبال بازی با خودش نگه داشته است.
مادر امر به بازگشت داد.
دل، پر می‌زد برای رفتن به انقلاب. دل، مشتاق دیدن بود. به خصوص الان که دوستان نیز به ما پیوسته بودند.
مادر ولی، امر کرده بود.
با دوستان خداحافظی کردیم و برگشتیم. پلیس‌ها مشتاقانه راهنمایی‌مان می‌کردند که از چه مسیری برگردیم.


***

این، آخرین سلسله مطالب ۲۲ بهمن بود.
در ۲۲ بهمن و جنبش سبز، پیشنهاد دادم که اگر به مانع نیروهای نظامی برخورد کردیم، آنها را هم دعوت کنیم که باهم برویم.
در ۲۲ بهمن و حافظ،  تفالی را که زده بودم، نوشتم.
در ۲۲ بهمن و قرآن هم، چیزی شبیه به حافظ.

از حالا به بعد، دیگر ۲۲ بهمنی در کار نخواهد بود. از حالا به بعد باید به فکر آینده بود.
خیلی می‌شنویم که بحرانی نیست، اگر نیست، پس آن همه نیروی نظامی در خیابان چه می‌کرد؟
اگر تعداد معترضین به نتیجه‌ی انتخابات و مخالفین، اندک است، چرا باید بر تن هر کارمندی، کاپشنی سیاه بپوشانی و بر سرش کلاهی بگذاری و بگویی که همینجا باتوم به دست بایست؟ این همه هزینه برای چیست؟ برای یک مشت خس و خاشاکی که شاید مراسم را به هم بزنند؟ اگر زمان یک لحظه می‌ایستاد، تعداد نیروهای نظامی، به مراتب بیشتر از مردم بود ولی خب، چون زمان رو به جلوست، مردم هم می‌آمدند و می‌رفتند به سمت انقلاب.

من زیاد فرق بین گارد و بسیج و ارتش و سپاه و ضد شورش و ... را نمی‌فهمم. چیزی که امروز دیدم، همه شان بود. هر جایی هم که نوشتم پلیس، الزاماً منظورم پلیس راهنمایی و رانندگی نیست.
ولی وقتی از کنارشان رد می‌شدم، قیافه‌های پشت شیشه‌ی کلاه، قیافه‌های آشنایی بودند. فقط یک وجه اشتراک داشتند و آن هم خستگی بود. همگی هم هاج و واج، ماها را نگاه می‌کردند.
خیلی دقت می‌کردم که ببینم به جز پوشش، آیا فرق دیگری بین مردم هست یا نه. والده، نکته‌ی خوبی را گفت. مردم دو دوسته بودند. یا چیزکی دستشان بود یا نبود. اگر بود، عکسی از آقایان خامنه‌ای و احمدی نژاد یا پرچم ایران یا خوراکی!
اما ما، دستمان خالی. از قرار تنها فرقمان همین بوده است!
در راه برگشت، توی پارک لاله، خانواده‌هایی را می‌دیدم که چهار پنج نفره، روی نیمکت‌ها نشسته‌اند. معلوم بود که زنانی امثال والده‌ی ما هم بوده‌اند که بگویند یا من هم می‌آیم یا حق نداری بروی!

چهارشنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۰

۲۲ بهمن و قرآن

فَلاَ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِّمَّا يَعْبُدُ هَؤُلاء مَا يَعْبُدُونَ إِلاَّ كَمَا يَعْبُدُ آبَاؤُهُم مِّن قَبْلُ وَإِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِيبَهُمْ غَيْرَ مَنقُوصٍ
 آنان جز همان گونه كه قبلا پدرانشان مى‏پرستيدند نمى‏پرستند پس شک و تردیدی در معبودشان نکن! بهره‌ی ایشان را تمام و کمال خواهیم داد.


* هود- ۱۰۹

سه‌شنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۰

۲۲ بهمن و حافظ

بی خبرند زاهدان
نقش بخوان ولا تقُل!
مست ِ ریاست محتسب
باده بخواه ولاتخف!

مفتی شهر بین
که چون لقمه‌ی شُبهه می‌خورَد!
یال و دُمَش دراز باد
این حیوان خوش علف!

حافظ!
اگر قدم زنی در رهِ خاندان، به صدق
بدرقه‌ی رهت شود
همت شحنه‌ی نجف :)

برگشتن همه را فردا، صحیح و سالم، به منزل، خواستارم.

یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ

جناب آقای دکتر سروش، سخنانی را بیان فرموده‌اند که این جنبش کاری را که آن انقلاب ۵۷ نتوانست انجام دهد، باید تکمیل کند و در پایان ابراز امیداوری نموده‌اند که «این انقلاب اصلاحی یا اصلاح انقلابی به نتیجه برسد.»
خواستم به اطلاع ایشان و سایر کسانی که هنوز کمی تا قسمتی شک دارند یا باور ندارند، برسانم که خیالتان تخت! آخرین خط کتاب تاریخ نوشته است:
نهالی که در ۱۲۸۵ کاشته شده بود، در سال ۱۳۵۷ شکوفا شد و در ۱۳۸۸ به ثمر رسید.

* سوره‌ی هود آیه ۸۱

پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

۲۲ بهمن و جنبش سبز

چندی پیش، یکی از سایت‌های ملعون، نظر سنجی کرد که به نظر شما جنبش سبز، روز ۲۲ بهمن چه باید بکند؟ تحدید هم کرده بود که صحبت‌هایتان را بیشتر از ۱۰۰ کلمه ننویسید! این یعنی یک توهین علنی، به شخص شخیصی چون حاجاقا که چون به منبر می‌رود... بعله!
خلاصه با توجه به این، و اینکه هرگونه همکاری با این گونه سایت‌ها در حکم پاره کردن عکس پروردگار است، اولاً بنده جواب این سایت را در سایت خودم می‌دهم و ثانیا به این معلوم الحال، لینک نمی‌دهم بلکه مجهول هم گردد!
همین، دو خط مقدمه، چه بسا خودش بیشتر از ۱۰۰ کلمه شده باشد!!
بگذریم.
چگونه می‌توان روز ۲۲ بهمن، نگذاشت که وارد خیابان انقلاب یا نزدیک میدان آزادی شد؟
به نظر من یا باید یک مانع غیر منقول درست کنند یا منقول. از این دو حال که خارج نیست!
مال غیر منقول را که با توجه به اینکه کل ساختمان اجلاس سران را در کمتر از ماه، ساختند، من بعید نمی‌دانم! یعنی شگفت زده نگردید اگر وقتی از ۱۶ آذر خواستید وارد خیابان انقلاب بشوید، یک مرتبه با ساختمان ۵ طبقه‌ای وسط چهار راه مواجه شدید که ادامه‌ی راه را به سمت آزادی، غیر ممکن کرده بود. به هر حال به قول مرحوم ابن سینا، ما در عالم ممکنات زندگی می‌کنیم. یعنی ممکن است که از خیابان فلسطین که به پایین می‌آیی، یک مرتبه ببینی که ساختمان دانشکده‌ی معماری دانشگاه آزاد، به دلیل رانش زمین، از گوشه‌ی شمال شرقی چهارراه انقلاب، به ضلع غربی و وسط خیابان انقلاب سبز شده باشد.
خلاصه اینکه اگر مانع، غیر منقول بود (یعنی مثل مثال اولم و الا ساختمان دانشکده‌ی معماری را که حرکت کرده است، می‌توان یک بار دیگر هم حرکتش داد!) که کاری از دست ما ساخته نیست و صرفاً می‌توانیم بگوییم «حیف شد! یک بار هم که خواستیم بیاییم در روز ملی‌مان شرکت کنیم، مثل آن شهاب سنگی که به رستوران هوگو (هرلی) خورد، یک ساختمان وسط انقلاب سبز شد! قسمت نبوده است و الاعمال بالنیات» بعد هم راهمان را کج کنیم و به منازلمان رجعت نماییم!
اما اگر مانع، غیر منقول بود.
حالاتی که برای من متصور است، این‌هاست:

۱- مانع، متشکل از افراد باشد.

۲- مانع، متشکل از اشیا باشد.

۳- مانع، متشکل از یک و دوی بالا باشد.

۴- هیچکدام!

در حالت آخر، درواقع مانع، چشمان ماست که با اینکه هیچ چیزی جلویمان نیست، گمان می‌کنیم که هست! بنابراین باید به راهمان ادامه دهیم.
در حالت دوم، اشیا را به کناری می‌نهیم و بعد از مطمئن شدن از وجود مانع چهارم، به راهمان ادامه می‌دهیم.
در حالت سوم، اول، اشیا را به کناری می‌نهیم، بعد به مانع چهارم توجه می‌کنیم و متوجه می‌شویم که فقط افراد مانده‌اند و بنابراین می‌رویم سراغ
راه حال حالت اول. یعنی اینکه درواقع، این چهار حالت، یک حالت بیش نیست و همانا اگر حالت اول را، فقط، بررسید، تمام مشکلات دنیوی و اخروی چه بسا حل گردند!

اما حالت اول:
حالت اول نیز از نظر بنده، از دو حال خارج نیست:

۱- افراد، متشکل از آدم‌های معمولی مثل خودت و خودم باشند.

۲- افراد، متشکل از آدم‌های معمولی مثل خودت و خودم نباشند! (فکر میکنی که کپی پیست کردم نه؟ دونقطه پی!)

در حالت اول، از طرف می‌پرسیم که آیا اهل گره زدن سبزه هست یا نه. اگر بود، اول یک تکه پارچه‌ی سبزی را که در جیب شلوار یا مانتوی خویش پنهان کرده‌ایم بیرون می‌آوریم و به او نشان می‌دهیم و بعد من شما را به حالت چهارم «انواع موانع غیر منقول» به تحریر درآمده‌ی شخص شخیص حاجاقا -اعلی الله مقامه‌ فی الدنیا و احیانا فی الاخرت- ارجاع می‌دهم.
در حالت دوم، قضیه کمی پیچیده می‌شود.
اینکه متشکل از آدم‌های معمولی مثل خودم و خودت نبود، هرچی فکر می‌کنم که پس مثل چی هست، چیزی جز نظم و انتظام و ناظم و منظم و نظام و این‌جور چیزها به ذهنم نمی‌آید. بنابراین باید ساده‌اش نمود. یعنی ما همان سوال را از مشارالیه(ا) می‌نماییم. اگر در میانه‌ی راه، به همان حالت مذکور و مشهور چهارم برخوردیم که چه بهتر اگر هم نه، البته که امیدواری‌مان را ترک نخواهیم نمود!
بنابراین مهمترین حالت، این است که طرف مقابلمان نه اهل سبزه گره زدن باشد و نه سبزی‌اش را توانستی پاک کنی و نه رنگ و روی سبزی داشت و نه هیچی!
اینجاست که باید حوصله به خرج داد. باید نشست و باهاش حرف زد! دو دوتا چهار تا کرد و کمی از در و دیوار برایش گفت و خلاصه جذبش نمود. یعنی کاری کرد که یا سبز شود، یا حتی اگر هم سبز نیست، سبز‌ها را دوست داشته باشد!
من خودم به شخصه، از این بابت نگرانی ندارم.
ببینید، طبق اعلام خودشان، ۲۵ میلیون رای دارند.
۳۰ میلیون رای نداده‌اند و آن زمان، صغیر بودند که چون این جنبش سبز، همگی این بچه مچه‌های هیفده هیژده سال سوسول موسول هستند، اون‌ها هم پس سبزند. ۲۰ میلیون هم ارتشیانند که ارتش و ملت از همان دوران انقلاب، برادر هم بودند و فدایی یکدیگر بودند و اصلا ما و اونا نداشتیم و نداریم و اگر هم الان کسی دارد، باید توجیهش نمود که ندارد! این شد ۵۰ میلیون. تازه من آن ۱۵ میلیونی را که در انتخابات شرکت کردند و به موسوی رای دادند، حساب نکردم.
خلاصه اینکه ما به اندازه‌ی کافی زیاد هستیم که هر دوسه نفرمان بنشینیم و با یکی از آنانی که هیچ رقمه مثل ما نیستند، حرف بزنیم. بعد از حرف و بحث و تبادل نظر و افکار، این مانع منقول مجهول الهویه، به کناری می‌رود و ما به راهمان ادامه می‌دهیم.
وقتی که دیگر تمام موانع را برداشتیم و رسیدیم به جایی که همگان مانند خودمان بودند، آن وقت پارچه‌های سبزمان را از جیبمان در می‌آوریم و بر سر و دست و غیره‌مان می‌بندیم و کل آزادی و انقلاب را سبز می‌کنیم.

خلاصه کنم.
اگر هر کداممان یک پارچه سبز در جیبمان باشد، اگر موانع منقول مجهول همراه ما شوند، اگر همه‌مان به سمت آزادی حرکت کنیم، آن وقت انقلابی سبز نشان خواهیم داد که بشر به چشم خویش ندیده است و نخواهد دید و تا عمر دارد، فراموش نخواهد کرد.
من عکسش را دیده‌ام. نمی‌دانید چقدر زیباست!

سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

سبز یعنی...

سبز یعنی رنگ سهراب در کفن
سبز یعنی افتخار این وطن
سبز یعنی رنگ خون عاشقان
سبز یعنی قبر بی نام و نشان
سبز یعنی مادری از جان گذشت
آن زمانی که ندایش بر نگشت
سبز یعنی ظالمی از ترس سبز
می نهد بر گردن خود شال سبز
سبز یعن آخرین فصل سکوت
سبز یعنی رای ما غیر از تو بود

* اس ام اس وارده

دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰

سخنرانی امام در ۱۲ بهمن ۵۷

سال‌ها پیش، متن کامل سخنرانی مرحوم امام را ذخیره کرده بودم. معمولاً سالی یکی دو بار می‌خواندمش. تا اینکه هاردم سوخت و خیلی از اطلاعاتم از دست رفت.
امروز، سایت کلمه، متن کامل سخنرانی مرحوم امام را در سایتش گذاشت. با خوشحالی کپی کردم و ذخیره نمودم و الان هم خواندمش.
در متنی که از سالها پیش در ذهنم هست، امام صحبت از برق و آب و تحصیل رایگان می‌کند. اما این حرفها، در این متن کامل نیست.
حالا یا ۳۰ سال به ما دروغ گفته بودند که امام همچین حرفهایی زده است، یا اینکه متن سایت کلمه، ناقص است.
در صورت ناقص بودن متن سایت کلمه، باید دید که این نقص، عمدی بوده یا سهوی. دیگر چه چیزهایی حذف شده است یا از قلم افتاده است؟
یعنی یک نفر هم در سایت کلمه نیست که عمرش، از عمر من و شما بیشتر باشد که یک چیزهایی از آن روز را یادش مانده باشد؟
اگر هم در این سی سال به ما دروغ گفته بودند، چرا سایت کلمه، هیچی در این مورد ننوشته است؟ اینها که از چپ و راست دولت و حکومت دارند سوتی میگیرند، این سوتی، نبوده است که ۳۰ سال به چاخان به ما گفته بودند که امام در آن روز قول رایگان شدن اینها را داده بود؟!
راستش را بخواهید، چاپ این متن در سایت کلمه، به اینگونه که هست، برای من کمی تا قسمتی مشکوک است!

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

سی و سه سالگی، سال امید و انرژی و موفقیت

ساعتی پیش، از لحظه‌ای که من به دنیا آمدم، ۳۳ سال گذشت.
معمولاً از چند روز قبل از روز تولدم، افسردگی می‌گرفتم و غمباد.
ناراحت از اینکه چرا یک سال دیگر هم گذشت و علیرضا، آن چیزی نشد که باید. علیرضا به آن چیزی که باید، دست نیافت. علیرضا هنوز همان عادات بد را دارد و بر عادات خوبش نیز چیزی اضافه‌ نشد. سالهای سال بود که منتظر بودم. منتظر یک رویداد، منتظر یک «چیز» تا به واسطه‌ی آن چیز بیدار شوم و آن چیزی بشوم که باید، آن چیزی را به دست بیاورم که شاید و از بدی‌هایم کمتر گردد.

ولی این بار، به طرز عجیب غریبی، از چندین روز پیش، شاد شادم. با اینکه پی سی فیلمی که هنوز افتتاح نشده، فیلتر شد، با اینکه قریب به ۸ ماه است که غم، جزو لاینفکم شده است، این چند روز، یک جور دیگه‌ام. داستان پایینی هم مطمئناً بی تاثیر از این شادی‌ام نبوده است. جالب است که داستان را چند شب پیش، وقتی که زار زار گریه می‌کردم، به ذهنم آمد.

عقیده دارم که این شاد بودن، بدون علت نیست. من دارم پیشواز می‌روم. پیشواز یک سال بسیار نیک و پر خاطره و شاد. من شادم، چون آینده را عالی می‌بینم. من شادم چون مطمئنم در سال جدید، آن چیزهایی را که خیلی دوست دارم، به دست می‌آورم. چیزهایی که برای به دست آوردنشان، بایستی اول کاملاً تغییر می‌کردم. و البته که کلنگ این تغییرات زده شد و آغازین قدم‌ها نیز برداشته شد.

چند ماه پیش، با فردی آشنا شدم که پیشتر، فقط چند بار مطالبی ازش خوانده بودم و همین. ولی این بار، مرتبط خواندم و برخی را چندین بار. ارتباطی برقرار شد و نامه نگاری. گفت، برای متخصص وب شدن، منتظر «چیز»ی نبودی، ولی برای آدم شدن، منتظری؟ پس منتظر بمان!

نمی‌گویم که این حرف، مرا متحول کرد. نمی‌گویم که آشنا شدن با این فرد، همان «چیز» بود. چیزی که هست، این است که عالِم بی عمل بودنم، یک مرتبه و برای آخرین بار و با بیشترین شدت، خورد به صورتم!
اگر شروع می‌کردم به عمل کردن، اگر دیگر منتظر نمی‌ماندم، آشنایی با فرد مذکور، می‌شد همان «چیز». می‌شد همان اتفاقی که منتظرش بودم. و همه‌ی اینها یعنی اینکه دستم خودم است. دست خودت است. می‌توانی یک «چیز» را تبدیل کنی به یک رویداد عظیم. می‌توانی از کنار یک رویداد  عظیم هم به سادگی یک چیز بگذری.

خلاصه اینکه خیلی خوشحالم.
از آشنایی با او، از اینکه دارم تغییر می‌کنم، از اینکه عدد ۳۳ و ۸۸ و ۱۱ بار دیگر در زندگی‌ام تکرار شده است، از اینکه جنبش سبزمان، بهترین روزها را پیش رو دارد، خیلی خیلی خوشحالم.
خدا کند که یک خوشحالی من به شما هم برسد و شما هم شاد و پر انرژی در کنار خانواده‌تان اوقات بگذرانید و سلامت و راضی باشید.

پ.ن. تولد را در وبلاگم گشتم، به این پست رسیدم. جالب اینجاست که دیشب هم بعد از چندین سال، در کنارشان بودم.

کتاب تاریخ

پسر دبیرستانی‌ام آمد پیشم که امتحان تاریخ دارد و من چند تا سوال ازش بپرسم.
کتاب تاریخش را ازش گرفتم و فهرستش را نگاهی انداختم و شروع به ورق زدن کردم.
بخش اول از قاجار شروع کرده بود. عکس‌هایی از ناصرالدین شاه و پسرش، انقلاب مشروطیت و مدرس و رضا خان. همین‌جور چند تا چند تا ورق می‌زدم. بخش دوم، پهلوی بود که چند تا فصل داشت و عکسهایی از رضا شاه و ساخت ریل راه ‌آهن و جنگ جهانی، محمدرضا شاه و مصدق و زاهدی، نواب صفوی و هویدا و جشنهای ۲۵۰۰ ساله، فقر و بشکه‌های نفت و بختیار ونصیری . قلبم داشت تند میزد. دلم میخواست زودتر برسم به آنجایی که دلم میخواست. می‌خواستم بدانم تا کجاست این تاریخ معاصر! یک جورایی سوال بود. سوالی که ولی، حس می‌کردم حتماً هست.
بخش سوم، جمهوری اسلامی بود. خمینی و بازرگان و بنی صدر و هاشمی و خامنه‌ای و موسوی که تندی کل‌ّاش را ورق زدم و بخش چهارم.
جنبش سبز.
خشکم زد. زیر عنوان، ما بی شماریم.
آرام، یک ورق زدم. عکس‌هایی بود از انتخابات پر شور ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۸.
هر فصل این بخش، از یک منظری بود، موسیقی و ویدئو کلیپ، اقتصادی، نقش اینترنت و وبلاگ‌ها و سایت‌های اجتماعی و غیره.
فصل اول، انتخابات بود. همه جوره آدم را می‌دیدی که آمده بودند رای بدهند.
چند ورق زدم. باورم نمی‌شد. حس می‌کردم که زندگینامه‌ی خودم را دارم می‌خوانم.
«ندا آقا سلطان شهید جنبش سبز». بغض، اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌داد. راهپیمایی سکوت، ۲۵ خرداد و شهدای سبز.
عکس‌ها همینطور می‌آمد جلوی چشمانم. البته با واسطه‌ی قطره‌ها.
جنبش سبز در پای برج ایفل، نقش ایرانیان خارج از کشور، همبستگی تمام دنیا.
کاش یک نفر یک لیوان آب می‌داد دستم. کاش می‌توانستم بگویم که من نفس نمی‌توانم بکشم.
پرشکوه ترین نماز جمعه‌ی تهران، دادگاه‌های فرمایشی، سخنرانی احمدی نژاد برای صندلی‌های خالی، ۱۳ آبان و ۱۶ آذر،
و
 درگذشت آیت الله منتظری.

دیگر شکست. هق هقی بود که مانده بود. عاشورا بود که ریخت بیرون. کتاب از دستم افتاد زمین و صفحه‌ی ۲۲ بهمن سبز تهران، باز ماند. موهای تنم سیخ شده بود. گفتم من، همینجا بودم،  می‌دیدم این آقاهه رو که داره عکس میندازه!
یک صفحه مانده بود که کتاب تمام شود. در صفحه آخر نوشته بود:
جنبش سبز، نشان داد که ملت ایران، هیچگاه به هیچ فرد و گروهی، اجازه نمی‌دهد که تحت هر نامی، حتی به نام دین، آزادی را خدشه دار کند. نشان داد، همانطور که پدر بزرگانشان در انقلاب مشروطیت و پدرانشان در انقلاب اسلامی نشان دادند، دیکتاتوری در این کشور، هیچ جایگاهی ندارد. نشان داد که حق، چیزی نیست که بتوان آن را ربود.
جنبش سبز، با تقدیم بهترین جوانان خود، نشان داد که همیشه آگاه است و بیدار.
جنبش سبز، زنگ خطری بود برای تمام حاکمان و دولت‌های آینده‌ی این سرزمین پهناور، مادامی که با ملت باشند، ملت پشت و سرشان است. کما اینکه پشت مصدق و خمینی و بنی صدر و خامنه‌ای و موسوی بودند. اما اگر روزی، فردی یا گروهی، به فکر خودکامگی بیفتد و مردم را صرفاً برای انتخابات و رای به خودش بخواهد، ایران، منتظر رهبر نمی‌ماند و همان کاری را خواهد که جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ کرد.
نهالی که در ۱۲۸۵ کاشته شده بود، در سال ۱۳۵۷ شکوفا شد و در ۱۳۸۸ به ثمر رسید.

کتاب را بستم. پسر، کنجکاوانه نگاهم می‌کرد. لبخند زدم. پرسیدم، از کجا باید بپرسم؟
علیرضا
دهم بهمن ۸۸

سه‌شنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دجال‌های زمان

دجال های اين زمان باورها را ربوده اند.
باورهایی که پدران ما را تا مرز شهادت برده بود.
با نشان دادن دهها سند و مدرک، عقل جوانان را هم قانع کنی، می‌بینی که که دلشان راه خودش را می رود.
دجال ها اين زمان با رسانه دروغ  و چشم بندی هايي که می کنند هر روز به اين باورهای ربوده شده آب و نان می دهند.
از عاقبتی می ترسم که در روز تبلی السرائر رازهای اين نامردمان دجال آشکار گردد.
آن روز را نگرانم که چه بر سر اين دلهای پاک می آيد.

مقدمه‌ای باشد برای دلیل غیبتی که یواش یواش دارد طولانی می‌شود. فکر کنم تا یکی دو هفته‌ی دیگر برگردم.

دوشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

مستند ندا


چند روزیست که می‌خواهم درباره این همه دروغی که می‌بافند و به خورد ملت می‌دهند، چیزکی بنویسم. ولی هرچه فکر می‌کنم، چیزی به ذهنم نمیرسد. همیشه این مشکل را داشته‌ام که چیز‌های واضحی را که دیگران به خوبی بیان می‌کنند، زبان من لالمونی می‌گیرد. 
دیروز، در جمعی دوستانه، یکی از دوستان چند خطی را نگاشت. من هم پیش خودم گفتم که اگر قرار بود من هم حرفی بزنم، بهتر از این نمی‌توانستم. 




حقيقتش بنده مستند مذكور را نديده ام (در واقع مدتي است اصلا تلويزيون نگاه نمي كنم) اما درباره اينكه دليل منطقي و عقلي براي رد مستند مذكور كه در آن  شئي در دست آن مرحومه نشان داده شده و به اين ترتيب ثابت مي‌شود كه آن بنده خدا در حال فيلم بازي كردن بوده و نمرده وجود ندارد.....
تا آنجا كه بنده در ذهن دارم تا كنون چندين سناريو عجيب درباره قتل آن مرحومه سرهم شده است. ابتدا روزنامه‌هاي جوان و  وطن امروز مدعي شدند كه خبرنگار بي بي سي آن بنده خدا را به قتل رسانده است. بعدخبرگزاري فارس مدعي شد كه اصلا اين خانم ساكن يونان است و چنين كسي در تهران نبوده كه در تهران به قتل برسد
بعد آقاي احمدي نژاد در مصاحبه با لري كينگ مدعي شد كه سازمان سيا او را كشته و آقاي چاوز براي ايشان تعريف كرده است كه در ونزوئلا هم يك دختر توسط سازمان سيا به قتل رسيده است. بعد عده اي از خواهران به خونخواهي اين خانم راه افتادند جلوي سفارت انگلستان كه قاتل اين خانم آرش حجازي است و دولت انگلستان بايد او را به ايران تحويل دهد. بعد هم عده اي بيكار الدوله جلوي سفارت انگليس خيمه شب بازي راه انداختند و در نمايشي خياباني باز هم آرش حجازي را قاتل خانم آقا سلطان معرفي كردندو.... گويا آخرين نمونه اش هم اين بوده كه آن مرحومه خودش خودش را به قتل رسانده است ....
تا آنجا كه ذهن بنده ياري مي كند هيچ دليل منطقي و عقلي براي رد اين سناريو هاي دور از ذهن نمي شد ارائه كرد. اين نوع استدلال  مانند آن است كه كسي مدعي شود  كروي بودن زمين دروغ است چون اگر زمين كروي بود ما بايد كجكي روي زمين راه مي رفيتم . حالا كسي مي تواندبا دليل  عقلي و منطقي ثابت كند زمين گرد است؟  
چند وقت پيش كه بحث صحت انتخابات داغ بود دوستي صحبت جالبي كرد. ايشان گفتند مسملما يكي از  دو طرف دعوا دروغ مي گويد . در يك طرف كساني مانند آقايان موسوي كروبي و خاتمي قرار دارند كه هر ضعفي هم داشته باشند تا كنون حداقل به صورت علني دروغ نگفته اند و در طرف ديگر كساني مانند آقايان احمدي نژاد (كه دور سر خودش هاله نور مي بينيد و بعد هم آن را انكار مي كند) كامران دانشجو (كه مقالات خلايق را مي دزدد و به اسم خودش چاپ مي كند و اخيرا هم شايعاتي مبني بر كذب بودن ادعاي وي مبني بر اينكه به دليل شعار دادن عليه سلمان رشدي از انگلستان اخراج شده منتشر شده است، به ادعاي شايعات مطرح شده دليل اخراج وي داشتن رابطه نامشروع با يك دختر انگليسي است) و صادق محصولي (كه در فاصله ده سال از خروج از سپاه ثروت ميلياردي به دست آورده است ) .
از نظر عقلي ادعاي كدام طرف قابل باور تر است؟
در ماجراي قتل خانم آقا سلطان هم يك طرف ماجرا يك دانشجوي پزشكي و موسس يكي از موفق ترين  انتشارات كشور (انتشارات كاروان ) و يكي از با اخلاق ترين مترجم هاي ايران (ايشان و انتشاراتشان جزو معدود ناشران  ايراني هستندكه براي ترجمه آثار خارجي ابتدا از نويسنده اثر كسب مجوز مي كنند) است و در طرف ديگر يك مشت افراد لاقيدآدمكش (خودشان به قتل حداقل 30 نفر اعتراف كرده اند)كه متوسط سوادشان با ارفاق به ديپلم دبيرستان هم نمي رسد.
طرف اول حرفش از شش ماه قبل تا كنون تغيير نكرده است طرف دوم هر روز يك داستان جديد خلق مي كند.
شما ادعاي كدام طرف را باور مي كنيد؟