این منتظران حضرتت شبها چگونه میخوابند که یک روز نبود و خواب به چشمم نیامد!
2011/08/11
2011/08/09
اولین آش رشتهی من!
دیشب، چند نفر از دوستانم مهمانم بودند.
به پیشنهاد یکی از مدعوین، قرار شد که آش رشته درست کنم و البته، عشق، آسان نمود اول!!
بنا به اصل اصیل «هیچ کار بدی تقصیر من نیست و مقصّر، دیگرانند» از همان ابتدا، ترس از اینکه مبادا اشتباه کنم، مدام اذیّتم میکرد. به خصوص وقتی که دوستان، زنگ میزدند و میگفتند «اِ؟ فلان کار رو هنوز نکردی؟ دیگه تموم شد! بیخیالش شو! برو سر کوچه آش بخر!» یا «بهمان کار رو کردی؟ میشه بگی چرا؟» تا وقتی که بالاخره در ذهنم این قضیه جا افتاد که هر کسی حق دارد اشتباه کند، اوضاع به همان بدی بود. حس میکردم بیپناه بیپناهم. دلم، مامانم رو میخواست!! دلم میخواست یکی بود و میگفت «علیرضا! تو آشپزی بلدی! تو بارها و بارها برای اولین بار چیزی رو درست کردی! این بار اول نیست که داری غذا درست میکنی و بار اول هم نیست داری غذا برای مهمان درست میکنی. بار اول هم نیست داری برای اولین بار چیزی را برای مهمان درست میکنی!» دلم قوّت قلب میخواست. دلم میخواست یکی میبود و فقط تماشایم میکرد.
از صبح، کلی برنامه ریزی کرده بودم. مجموعهی، دعا و نیایش قبل از افطار را آماده کرده بودم که از حدود پانزده دقیقه قبل از اذان پخش کنم. کلی در اینترنت عکس آش رشته دیده بودم که تزیین آش را انتخاب کنم. و چندین کار دیگر. امّا، درست از ساعت ۸ به بعد، مغزم یک مرتبه خالی شد. نان را سوزاندم، تزیین آش را یادم رفت. وقتی اذان شد، تازه ربّنا را گذاشتم!
نتیجه را در زیر مشاهده میکنید.
مدعوین که خیلی تعریف کردند و در بدترین حالت، ۱۹.۵ دادند (خدا کند از ۱۰۰ نباشد!!). والده هم سابق بر این میگفت قربون دست و پای بلوریت!
ان الله علیم بذات الصدور!
![]() |
| چک لیست تهیهی آش رشته. آن کلمهی بالا سمت راست هم قبله نیست! |
2011/07/11
2011/07/04
قربانیان عدم تحمل
مقدمهی اول)
گویند از فقیهی پرسیدند که موشی مرده در چاهی افتاده است. آیا استفاده از این چاه مجاز است یا باید چاه را خراب کرد؟ آن فقیه، برای پاسخ، موشی مرده را در چاه منزل خود انداخت تا در عمل، خود را با این موضوع مواجه کند. در نظر، خیلی راحت است که حکم بر تخریب چاه دهی ولی در عمل؟
به نظر من این از ضعف ما انسانهاست که گاهی وقتی پای عمل پیش میآید، پای نظرمان میلنگد!
مقدمهی دوم)
پروردگار بخشاینده، گاهی برای به راه راست هدایت کردن و متوجه کردن از انحراف بندهاش، بهانه تراشی میکند! یعنی میگردد و یک بهانهای درست میکند تا تلنگری شود به بندهاش و او را به خود آورد. خواب ناصر خسرو و در معرض اتهام قرار گرفتن نصوح، از این دست بهانههاست که مایهی حسرت است و حسادت!
مقدمهی سوم)
وقتی من تحمل هیچ انتقادی نداشته باشم، مهم نیست که تو چه انتقادی میکنی. اصلاً مهم نیست انتقاد تو بر حق است یا نیست. همین که من تحمل ندارم، کافیست. هزاران دلیل و برهان و حرف و حدیث و بهانه و توجیه برایت میآورم که تو انتقاد نکردی و قصدت توهین بود! اگر زورم از تو بیشتر باشد، خب، بسته به لطف و کرمی که دارم مجازاتت کم و زیاد میشود. مثلا از زندان انداختنت بگیر تا فیلتر کردن وبلاگت!
چند روز پیش وبلاگ دانشطلب وبلاگشهر، به خاطر انتقادی که از نمایندگان مجلس کرده بود، فیلتر شد. همانطور هم که نوشتم، وقتی تحمل انتقاد نباشد، هزار و یک برچسب میزنند و برچسبی که به دانشطلب زدهاند، توهین به مقام رهبریست!
من و دانشطلب شاید هزاران اختلاف با هم داشته باشیم ولی حداقل در یک نقطه مشترکیم: هر دو، قربانی عدم تحمل انتقادیم.
با اینکه به خاطر با بصیرت بودن جناب دانشطلب، احتمال خیلی زیاد میدهم که به زودی وبلاگش از محاق فیلتر دربیاید، چون هردو در آفرینش از فرزندان حضرت آدم هستیم، بدینوسیله مراتب اعتراض خویش را به فیلتر شدن وبلاگ دانشطلب اعلام میدارم و برخلاف امید حسینی که حاضر نیست حتی یک ثانیه در کنار سبزها قرار گیرد، دوش به دوش، تا رسیدن به آزادی بیان (و پس از آن البته!) در کنار دانشطلب خواهم ایستاد و امیدوارم این اتفاق، تلنگری باشد به دانشطلب، باشد که بیشتر بیندیشد که از این دست فرصتها، کمتر در زندگی آدمی رخ میدهد.
2011/06/14
شغل: مترجم
![]() |
| جدیدترین ترجمهی چاپ شدهی والده |
هفشده سالم بود، به هنگام ورود به یک کشور کفر و فساد، فرمی را دادند و منِ مغرور هم گفتم «من فرم خودم رو خودم پر میکنم!»
بعد از پر کردن فرم، والده آن را گرفت و گفت چرا جلوی شغل من نوشتی House Keeper؟! گفتم مگه تو خانه دار نیستی؟ گفت اولاً خانه دار میشود Housewife و اینی که تو نوشتی یعنی سرایدار! ثانیا نه! من خانه دار نیستم! ولی چون توضیحش طولانیه، همون بنویس Housewife.
سالها گذشت و من چون توضیحش طولانی بود، هرجا فرمی میخواستم پر کنم، مینوشتم خانه دار.
تا امروز. امروز که دیگر حساب کتابهایی را که والده ترجمه کرده است، از دستم خارج شده است، داشتم با خودم فکر میکردم که از حالا به بعد احتمالاً میتوانم بنویسم شغل: مترجم. کوتاه و گویا!
بعد از پر کردن فرم، والده آن را گرفت و گفت چرا جلوی شغل من نوشتی House Keeper؟! گفتم مگه تو خانه دار نیستی؟ گفت اولاً خانه دار میشود Housewife و اینی که تو نوشتی یعنی سرایدار! ثانیا نه! من خانه دار نیستم! ولی چون توضیحش طولانیه، همون بنویس Housewife.
سالها گذشت و من چون توضیحش طولانی بود، هرجا فرمی میخواستم پر کنم، مینوشتم خانه دار.
تا امروز. امروز که دیگر حساب کتابهایی را که والده ترجمه کرده است، از دستم خارج شده است، داشتم با خودم فکر میکردم که از حالا به بعد احتمالاً میتوانم بنویسم شغل: مترجم. کوتاه و گویا!
2011/06/13
2011/06/07
الاعمال بالنیّات
در مطلب قبلی، ضمن ماجرای پات و امام نقی و خاتمی و وحید آنلاین، درخواست کردم که هر کسی بنشیند و نظرش را و تعریفش را از توهین بنویسد. بنویسد که چه چیزی، چه وقت و کجا و به چه کسی، توهین محسوب میشود.
به نظر من، اصل و پایه و مبنای توهین، تحقیر است. کوچک شمردن دیگری. برتر و لابد بهتر، دانستن خود.
هرچیزی که مفهوم تحقیر در آن باشد، به نظر من توهین است. همین که با نگاهم، دیگری را پایینتر از خود میدانم، دارم به او توهین میکنم. همین که به آن آدم مذهبی میگویم «باز تو حرف زدی؟!» توهین کردهام. کلمه و عبارت، مهم نیست. گاهی، «آب دهان بر مزار شریف پدر بزرگوارتان باد» نیز توهین است! «عرض میکنم به دلایل یک و دو سه، همین که بنده میگویم درست و شما اشتباه میکنید» نیز به همچنین! حتی «مخلص شما هم هستیم»! اصلاً شاید همین که دیگری را همارزش خود حساب نمیکنم، او را مستحق هرگونه مجازاتی میدانم، خواهان انتقام هستم، هم توهین باشد! همین که وجود یک صفتی را خوب بدانم و دیگری را واجد آن صفت ندانم، به او توهین کردهام. حتی وقتی داریم همراه استدلال، القا میکنیم که «تو حالیت نیست»، باز هم داریم توهین میکنیم.
شاید بتوان نتیجه گرفت که این، نیّت گوینده است که مهم است. اگر نیّتش، قصدش و منظورش، کوچک شمردن دیگری باشد، توهین کرده است ولی اگر نیتش این نباشد، نه. مثلاً طنز نویس، قصدش تحقیر نیست. قصدش نشان دادن کاستیهاست؛ ایرادات و مشکلات.
اینجا، بحث نقد پیش میآید. پس فرق نقد و توهین، همین نیّت است و قصد.
سوال مهمتر از نظر من این نیست که توهین چیست. این است که نیّت را چگونه میتوان دریافت؟
به نظر من، وجود «نیّت بد» را باید ثابت کرد. اصل، عدم آن است. اما چگونگی این اثبات، خود نیازمند یک سری موضوعات و مطالب دیگر است که فعلاً از آن چشم پوشی میکنم.
نوشتم که هنگامی به فردی توهین کردهایم که او را کوچک شمرده باشیم.
اعلامیهی جهانی حقوق بشر، بر سه اصل آزادی و کرامت انسان، برابری انسان و برادری انسان بنا شده است. سه اصلی که اگر رعایت گردند، دیگر تحقیری در کار نخواهد بود و در نتیجه توهینی.
به نظر من، اصل و پایه و مبنای توهین، تحقیر است. کوچک شمردن دیگری. برتر و لابد بهتر، دانستن خود.
هرچیزی که مفهوم تحقیر در آن باشد، به نظر من توهین است. همین که با نگاهم، دیگری را پایینتر از خود میدانم، دارم به او توهین میکنم. همین که به آن آدم مذهبی میگویم «باز تو حرف زدی؟!» توهین کردهام. کلمه و عبارت، مهم نیست. گاهی، «آب دهان بر مزار شریف پدر بزرگوارتان باد» نیز توهین است! «عرض میکنم به دلایل یک و دو سه، همین که بنده میگویم درست و شما اشتباه میکنید» نیز به همچنین! حتی «مخلص شما هم هستیم»! اصلاً شاید همین که دیگری را همارزش خود حساب نمیکنم، او را مستحق هرگونه مجازاتی میدانم، خواهان انتقام هستم، هم توهین باشد! همین که وجود یک صفتی را خوب بدانم و دیگری را واجد آن صفت ندانم، به او توهین کردهام. حتی وقتی داریم همراه استدلال، القا میکنیم که «تو حالیت نیست»، باز هم داریم توهین میکنیم.
شاید بتوان نتیجه گرفت که این، نیّت گوینده است که مهم است. اگر نیّتش، قصدش و منظورش، کوچک شمردن دیگری باشد، توهین کرده است ولی اگر نیتش این نباشد، نه. مثلاً طنز نویس، قصدش تحقیر نیست. قصدش نشان دادن کاستیهاست؛ ایرادات و مشکلات.
اینجا، بحث نقد پیش میآید. پس فرق نقد و توهین، همین نیّت است و قصد.
سوال مهمتر از نظر من این نیست که توهین چیست. این است که نیّت را چگونه میتوان دریافت؟
به نظر من، وجود «نیّت بد» را باید ثابت کرد. اصل، عدم آن است. اما چگونگی این اثبات، خود نیازمند یک سری موضوعات و مطالب دیگر است که فعلاً از آن چشم پوشی میکنم.
نوشتم که هنگامی به فردی توهین کردهایم که او را کوچک شمرده باشیم.
اعلامیهی جهانی حقوق بشر، بر سه اصل آزادی و کرامت انسان، برابری انسان و برادری انسان بنا شده است. سه اصلی که اگر رعایت گردند، دیگر تحقیری در کار نخواهد بود و در نتیجه توهینی.
2011/05/18
توهین، کِی؟ کجا؟
راهنمایی که بودم، به خاطر جثهی ریزم، توی مدرسه بادی گارد داشتم! همیشه هم لات و لوتهایی بودند که بخواهند به ضعیفتر از خودشان زور بگویند. امیرحسین اما، کلی هیکل داشت و یک نسبت دوستی خانوادگی هم با ما. این شد که خودش آمد و گفت علیرضا من میشم بادی گاردت. دیگه هیچ کس حق نداره حرفی بزنه. گفتم فقط به شرط اینکه هر کاری را که خواستی بکنی، قبلش از من اجازه بگیری.
یک بار پیش آمد که یکی به والدهی ما فحش بد داد. پرسید برم جوابش رو بدم؟ (یعنی دک و پوزش رو خاکمالی کنم!!) گفتم نه! از کوزه همان طراود که دراوست. من که میدونم مادرم اینی که این میگه نیست، اگر قرار باشه من هم مثل اون بدی کنم، چه فرقی بین من و اون؟
این، مال بچگیهایمان بود. ابله بودیم و جاهل. اما بعدتر ها که بزرگتر شدم، این واژه «توهین» شد دغدغهی خاطرم. خلاصهاش اینکه توهین چیست و دربرابرش باید چه کرد؟
این روزها، بحث امام نقی(ع) و خاتمی و پات و وحید آن لاین، تحت موضوع همین «توهین» در گودر، داغ است.
سال ۸۹ را باید سال پات نامید.
وقتی وحید آنلاین، با بیش از ۳۵۰۰ دنبال کننده، نفر اول بود، پات الان با داشتن بیش از ۵۰۰۰ دنبالکننده، اول است. صبحهایمان را با نوشتههای کوتاه پات شروع میکردیم. صبحی دل نشین و با نشاط.
پات، فقط جوک و نوشتههای کوتاه طنز نمینوشت. گاهی هم چند خطی جدی در باب مسائل فرهنگی و اینجور چیزها هم مینوشت. حتی زمانی، تصمیم داشت که چیزکی هم یاد دهد. مثلاً آداب دست دادن و آشنایی. آن زمان به پات آفرین گفتم که برای کار فرهنگی کردن، خوب روشی را انتخاب کرده است. اول خودش را در دل مخاطب جا داد و طرفدار پیدا کرد و حالا هم در خلال همان دلبریها، چند تا نکتهی جدی و گاهیهم کلمهای کاف دار میگوید.
اما بعد از عید، به نظر من، پات کاملاً عوض شد. اولاً کمتر از سابق صبحهایمان با نوشتههای پرنشاط پات شروع میشد؛ ثانیاً خیلی خیلی بیشتر از قبل، در نوشتههایش کلماتی به کار میبرد، که به قول دوستانمان به اصطلاح، فحش بودند و رکیک بودند و بد و بیراه. بعد هم که ماجرای امام هادی(ع) پیش آمد و کار به جایی رسید که دیگر صدای علی اشرف هم درآمد. وحید هم چیزکی نوشت و بلافاصله هم برداشت کردند که وحید اجازهی فحش به مادرش را صادر کرد!
اصلاً فرض که وحید گفته است که ایها الناس! بیایید و تا میتوانید، فحش دهید! من و تو را چه؟ مگر ماها آدمهای بدی هستیم؟
در همین گیر و دار بود که دوباره یاد خاطراتم و موضوع کهنهی توهین افتادم.
چه سو استفادههایی که از این واژه نکردهاند. به اتهام توهین زندانت میاندازند که چرا گفتی خطیست به نام ابرو. به اتهام اُمل سنتی بودن و روشنفکر نبودن و ذهن باز و تحمل نداشتن هم، هرچی دلشان میخواهد، بارت میکنند. یعنی میخواهم بگویم که هم این طرفیها و هم آن طرفیها، هر دو، تا میتوانند از عدم تعریف و معنای روشن نداشتن «توهین» سواستفاده میکنند.
حالا که قرار است فصلی نو را در تاریخ کشورمان باز کنیم، بیایید بنشینیم و با آرامش و حوصله، بدون هیچ گونه پیشداوری، نظرمان را دربارهی توهین بنویسیم. کسانی هم که همتشان بلندتر است، سواد و معلوماتی دارند، بیایند و از نظر علمی (ادب و منطق و اجتماع و ...) دربارهی این واژه سخن بگویند.
یادمان باشد که آگاهی، آگاه کردن و آگاه شدن، سلاح ماست دربرابر ظالمان و به نظر من، قدم اول آگاه شدن، این است که نظرات یکدیگر را بدانیم و نقاط مشترک را بیابیم.
یک بار پیش آمد که یکی به والدهی ما فحش بد داد. پرسید برم جوابش رو بدم؟ (یعنی دک و پوزش رو خاکمالی کنم!!) گفتم نه! از کوزه همان طراود که دراوست. من که میدونم مادرم اینی که این میگه نیست، اگر قرار باشه من هم مثل اون بدی کنم، چه فرقی بین من و اون؟
این، مال بچگیهایمان بود. ابله بودیم و جاهل. اما بعدتر ها که بزرگتر شدم، این واژه «توهین» شد دغدغهی خاطرم. خلاصهاش اینکه توهین چیست و دربرابرش باید چه کرد؟
این روزها، بحث امام نقی(ع) و خاتمی و پات و وحید آن لاین، تحت موضوع همین «توهین» در گودر، داغ است.
سال ۸۹ را باید سال پات نامید.
وقتی وحید آنلاین، با بیش از ۳۵۰۰ دنبال کننده، نفر اول بود، پات الان با داشتن بیش از ۵۰۰۰ دنبالکننده، اول است. صبحهایمان را با نوشتههای کوتاه پات شروع میکردیم. صبحی دل نشین و با نشاط.
پات، فقط جوک و نوشتههای کوتاه طنز نمینوشت. گاهی هم چند خطی جدی در باب مسائل فرهنگی و اینجور چیزها هم مینوشت. حتی زمانی، تصمیم داشت که چیزکی هم یاد دهد. مثلاً آداب دست دادن و آشنایی. آن زمان به پات آفرین گفتم که برای کار فرهنگی کردن، خوب روشی را انتخاب کرده است. اول خودش را در دل مخاطب جا داد و طرفدار پیدا کرد و حالا هم در خلال همان دلبریها، چند تا نکتهی جدی و گاهیهم کلمهای کاف دار میگوید.
اما بعد از عید، به نظر من، پات کاملاً عوض شد. اولاً کمتر از سابق صبحهایمان با نوشتههای پرنشاط پات شروع میشد؛ ثانیاً خیلی خیلی بیشتر از قبل، در نوشتههایش کلماتی به کار میبرد، که به قول دوستانمان به اصطلاح، فحش بودند و رکیک بودند و بد و بیراه. بعد هم که ماجرای امام هادی(ع) پیش آمد و کار به جایی رسید که دیگر صدای علی اشرف هم درآمد. وحید هم چیزکی نوشت و بلافاصله هم برداشت کردند که وحید اجازهی فحش به مادرش را صادر کرد!
اصلاً فرض که وحید گفته است که ایها الناس! بیایید و تا میتوانید، فحش دهید! من و تو را چه؟ مگر ماها آدمهای بدی هستیم؟
در همین گیر و دار بود که دوباره یاد خاطراتم و موضوع کهنهی توهین افتادم.
چه سو استفادههایی که از این واژه نکردهاند. به اتهام توهین زندانت میاندازند که چرا گفتی خطیست به نام ابرو. به اتهام اُمل سنتی بودن و روشنفکر نبودن و ذهن باز و تحمل نداشتن هم، هرچی دلشان میخواهد، بارت میکنند. یعنی میخواهم بگویم که هم این طرفیها و هم آن طرفیها، هر دو، تا میتوانند از عدم تعریف و معنای روشن نداشتن «توهین» سواستفاده میکنند.
حالا که قرار است فصلی نو را در تاریخ کشورمان باز کنیم، بیایید بنشینیم و با آرامش و حوصله، بدون هیچ گونه پیشداوری، نظرمان را دربارهی توهین بنویسیم. کسانی هم که همتشان بلندتر است، سواد و معلوماتی دارند، بیایند و از نظر علمی (ادب و منطق و اجتماع و ...) دربارهی این واژه سخن بگویند.
یادمان باشد که آگاهی، آگاه کردن و آگاه شدن، سلاح ماست دربرابر ظالمان و به نظر من، قدم اول آگاه شدن، این است که نظرات یکدیگر را بدانیم و نقاط مشترک را بیابیم.
2010/12/13
یاری دین
سرها پایین بود. نه که جرات بالا کردن نداشته باشند، تاب تحمل نبود. تاب تحمل اون نگاهها. تحمل اون برق چشمها ، لبخند دلنشین و اون نور.
"من اکنون بیعت خویش را از شما پس گرفتم. هر کسی که خواهد میتواند برود. اکنون برای آسودگی بیشتر..."
و بیشترینشان رفتند. رفتند و او را تنها گذاشتند.
*****
همهمه ای بود. همه نگران.
زمین گفت بلرزم؟ باد گفت بوزم؟ خورشید گفت خاموش شوم؟ آسمان گفت بگریَم؟
"هدهد! ملکه و دیگران را فرمان ده!" یکی فرزند خود را آورد. یکی عصای خویش را. دیگری گفت میتوانم همه را زنده کنم تا به کمک آیند. آن یکی با پیراهن خویش آمد ودیگری گفت آیا جهانیان را صداکنم؟ پدر، با شمشیر و آخرین، باکتاب شریف. مادر هم دست بر پهلو نگران نظاره میکرد.
*****
چه شده؟ اینان چرا آمده اند؟ امروز مگر چه روزیست؟ اینان برای که آمده اند؟
مگر نشنیدی تو؟ مگر نشنیدی که گفت هل من ناصر ینصرنی؟
اهل اینکه مطلبی را از خودم، دوباره منتشر کنم نیستم. ولی موضوعی باعث شد که تکرار کنم. سعی میکنم خلاصه بنویسم.
این مطلبی که خواهم نوشت، بر فرضیاتی استوار است. شما میتوانید این فرضیات را قبول نکنید ولی نمیتوانید بگویید چون من این فرضیات را قبول ندارم، پس استدلال نیز غلط است. فرض را بر این بگیرید که، حسین بن علی، امام بود و معصوم. نوهی آورندهی دین بود و کل دین. روز عاشورایی وجود داشته و جنگی درگرفته است. شما فرض کن این مطلب را یک شیعه مینویسد. شیعهای که به قول مرحوم شریعتی، مارگزیده است. بعد اگر در استدلال ایرادی وجود داشت، تمام قد، بگوشم.
وقتی امام حسین(ع) میآید و کمک میطلبد، یعنی دین، نیاز به کمک دارد. مرحوم آیت الله خمینی نیز در آن جملهی معروف «محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است»، از نظر من تلویحاً همین مطلب را بیان کرده است.
در حال حاضر به برکت دولت فخیمهی جمهوری اسلامی و به خصوص این ۲۰ سال اخیر، دینداری سخت شده است. دفاع از دین در حال غیر ممکن شدن است و به نظر من، دین، رو به موت است.
در مطلب بالا فضایی را نشان داده بودم که هر موجودی، از زمین و آسمان و باد و خورشید بگیر تا پیامبران و انسانهای نیک روزگار، بسته به توانایی و امکانات خود، برای کمک به «دین» اعلام آمادگی کرده بودند.
امروز، امکانات و تواناییهای ما چیست؟ چه کمکی به «دین» از دست ما بر میآید؟
میر حسین موسوی، در دو پیام و بیانیه اخیر خود، به زعم من، جواب این سوالات را داده است:
«آگاهی چشم اسفندیار خودکامگان است».
۱- گسترش آگاهی به دایره کسانی که به فضای مجازی دسترسی ندارند،
۲- تماسهای چهره به چهره،
۳- بالابردن توانمندیها در تحلیل آنچه پیرامون ما در جریان است،
۴- آشنایی با تاریخ اسلام و ایران و به ویژه حوادث جنبشهای مردم این سرزمین از مشروطه تا کنون،
۵- مطالعه و بحث و گفتگو در جمعهای کوچک حقیقی یا مجازی و با توسعه شبکههای اجتماعی که از آسیب فضای امنیتی موجود در امان باشند.
بر ماست که در این دوران بحرانزده، کاری زینبی کنیم و پیام راستین دین را با چهرهی فطرتپسندانهی آن به تشنگان حقیقت برسانیم.
بر ماست که یاد بگیریم و به دیگران نیز یاد بدهیم که عمل نادرست مدعیان دینداری به حساب دین گذاشته نشود.
بر ماست که ماجرای راستین انقلابی را که در این دیار به نام دین برپا شد، برای نسلی که آنچه میداند یا از طریق رسانههای تحریفگر رسمی و یا از طریق روایتگران ناهمدل با آن است، بازگو کنیم و در این بازگویی، از نقد منصفانهی گذشته نهراسیم و در عین حال، از نفی دستاوردهای بزرگ آن پرهیز کنیم.
بر ماست که همچون زینب (س) با بازگویی حقیقت، ملات کاخ دروغ را زائل کنیم.
بر ماست که همچون تمامی خاندان حسین (ع)، زنده نگه داشتن یاد شهدای گرانقدر انقلاب، جنگ و حوادث پس از انتخابات و آزادزنان و آزادمردان دربندمان را وظیفهی همیشگی خود بدانیم،
و بر ماست که در این ماه پرخاطره، با برپایی مراسم و شرکت در مجالس بزرگداشت حماسهی حسینی، به حفظ نهادهای مدنی سنتی کمک کنیم.
2010/11/24
گوگل میگوید اینترنت چیست!
گوگل کتابی در اینترنت منتشر کرده است که به زبان ساده و نقاشیهای زیبا، میگوید که اینترنت چیست.
این کتاب، هم سایتی دارد که میتوانید آن لاین کتاب را ورق زده و بخوانید و نسخهای برای دانلود.
کاریکاتور زیر بهترین و گویاترین تصویریست که من تا حالا دربارهی چیستی استایل در وب (CSS) دیدهام.
این کتاب، هم سایتی دارد که میتوانید آن لاین کتاب را ورق زده و بخوانید و نسخهای برای دانلود.
کاریکاتور زیر بهترین و گویاترین تصویریست که من تا حالا دربارهی چیستی استایل در وب (CSS) دیدهام.
![]() |
| css چیست؟ از کتاب گوگل |
2010/10/29
رویاپرداز
Although you think I cope,
my head is filled with hope...
of some place other than here.
Although you think I smile,
inside all the while...
I'm wondering about my destiny.
I'm thinking about,
all the things,
I'd like to do in my life.
I'm a dreamer,
a distant dreamer,
dreaming for hope, from today.
نیمه شب است. شب جمعه. نور ساعت دیجیتالی 03:43 در این شب، خیره کننده است! کنار پنجره ایستادهام و به شهر تهران نگاه میکنم.
تمام ساختمانهای شهر، گلهای بزرگی شدهاند رنگ و وارنگ. آسمان آبی آبی. طاقتم طاق میشود. دیگر تحمل نمیتوانم بکنم. پرواز میکنم.
بر فراز این شهر. گلهای بزرگ، آنقدر کوچک شدهاند که نگو. زیباییشان ولی، صد چندان. خودم را میبینم که دارم از جلوی پنجره رد میشوم. به سمت شرق. به سمت دماوند. از البرز هم رد میشوم.
ساحل خزر، چه تمیز است! سوار بر اسبی مشکی، یورتمه به سمت شرق میروم. بادِ میان موهایم را دوست دارم. فریاد میزنم علیرضا! تو هم بیا!
اما من کنار پنجره ایستادهام. به شهری نگاه میکنم که هرکدام از ساختمانهایش، گلهای بزرگی شدهاند و بزرگترین باغ را نگاه میکنم. آخرین لیوان کوکایم را مینوشم و «رویاپرداز» است که مدام و بلا لاینقطع، پخش میشود و تکرار.
امیداورم روزی، شما هم تجربه کنید ؛)
2010/09/11
قرآن مظلوم
قرآن، فقط کتاب دینی ما نیست. اساس قانون اساسی زندگی ماست. دستورات و احکامی دارد. امر و نهیهایی دارد. اگر تو به این امر و نهیها عمل نکنی، پنداری که آن را دور انداختهای. اینکه میگویند روزی روزگاری از قرآن جز چند برگ کاغذ باقی نمیماند، منظور همین است. یعنی قرآن را گذاشتهای در طاقچه و احیانا هر چند وقت یک بار هم خاکش را پاک می کنی.
در این چند وقت اخیر، چه اعمال خلاف قرآنی که انجام نشد! خود آقایان مدعی پیروی از قرآن، مدتیست که آن را به نفع شخصی خود تفسیر میکنند. مدتیست که آن قسمت از قرآن را که نفعشان در آن است، بیان میکنند و تبلیغ مینمایند و از آن قسمتی که به ضررشان است، بی خیال، رد میشوند. آقایان، مدتیست که قرآن را دور انداختهاند. خود، قبلاً آن را آتش زدهاند و نابود کردهاند. این همه فقان از آتش زنی قرآن برای چیست؟!! کسی حق دارد که از این عمل شنیع، به فقان آید که خود، حداقل تابع کتاب شریف باشد!
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با ما هرچه کرد، آن آشنا کرد
من و جی کوئری
اول، کلی بهم جاوا اسکریپت یاد داد. برای اینکه فلان کار را بکنی، باید این تعداد خط را بنویسی و از این حرفها.
بعد از دو سه جلسه، اومد و گفت حالا نوبت جی کوئریست. گفتم وای! این دیگه چیه؟ گفت راحت تر کردن کار با جاوا اسکریپت. دیگه لازم نیست اون همه خط بنویسی. بعد اومد و یک کد نوشت. شمردمشان. دقیقاً دوازده خط بود. گفتم وای! این همه رو هم باید تایپ کنم؟ این هم که خیلی زیاده! یه نگاهی بهم کرد و گفت راستش تکنولوژی هنوز اونقدر پیشرفت نکرده که به مانیتور بگی من یک کد میخواهم که فلان کار را برایم انجام دهد و بعد هم او سه سوته، کدت رو تحویل بده!
2010/09/04
کروبی: مصدق یا منتظری؟
چندین روز بود که منزل آقای کروبی را چندین نفر که نمیدانم ارازل اوباش بنامم یا مزدبگیران، محاصره کرده بودند و احیاناً مزاحمتهایی هم ایجاد کرده بودند.
شب جمعه، هم شب قدر سوم و هم شب روز قدس، کار را به نهایت کشاندند و تا نیمههای شب سنگ و نارنجک دستی و تیر انداختند و شکستند و بُریدند و فریادها و توهین و فحشها دادند و کردند و زدند.
نیمه شب هم شب سوم قدر را احیا گرفتند و بعد از نماز صبح هم زیارت عاشورا را خواندند و احتمالاً صبح هم رفتند که با آرامش خاطری از انجام وظیفه، بخوابند.
دو نظریه به ذهنم رسیده است. البته ادعایی هم ندارم که این دو نظریه، تماماً مال خودم است. بالاخره، در روز چند ساعتی اینترنت گردی میکنم.
اول اینکه این قضیه را حکومت راه انداخته است که ببیند این همه میگویند «ما بی شماریم»، چند مرد ِحلاجاند! آیا مثل زمان مصدق که ۲۸ مرداد٬ کسی نیامد بیرون٬ این دفعه هم همان گونه است؟ آیا این مردم٬ همان مردم ۵۰ سال پیشاند؟ زنده باد میگویند ولی به دفاع بلند نمیشوند؟ یا اینکه نه٬ الان٬ امروزه٬ با ۵۰ سال پیش فرق دارد و اگر زنده باد میکنند٬ وقتی هم که مشکلی برای «پیرشان» بوجود میآید٬ به دفاع بر میخیزند؟
نظریه دوم اینکه حکومت میخواهد آقای کروبی را حصر خانگی کند. یواش یواش از ارازل و اوباش شروعت میکند٬ کار را گسترش میدهد تا اینکه یک مرتبه دولت فخیمه بگوید که آقای کروبی عزیز! شما مانع آسایش و آرامش ملت هستید! لطفاْ از منزل بیرون نیایید!
هر کدام از نظریههای بالا که درست باشد٬ عکس العمل ما٬ فکر میکنم٬ که باید فرق کند.
البته٬ قضیه هم خیلی ساده نیست. ولی گفتم٬ این را اینجا بنویسم بلکه کسانی که بیشتر سرشان میشود٬ معلوماتشان بیشتر است و به طور خلاصه٬ عقلای جامعه هستند٬ حالات مختلف را بررسی کنند و اعلام نمایند.
هرچه که هست٬ ما نباید تاریخ را دوباره تکرار کنیم. باید نشان داد که تاریخ را خواندهایم و تجربه اندوخته و درسها آموختهایم.
شب جمعه، هم شب قدر سوم و هم شب روز قدس، کار را به نهایت کشاندند و تا نیمههای شب سنگ و نارنجک دستی و تیر انداختند و شکستند و بُریدند و فریادها و توهین و فحشها دادند و کردند و زدند.
نیمه شب هم شب سوم قدر را احیا گرفتند و بعد از نماز صبح هم زیارت عاشورا را خواندند و احتمالاً صبح هم رفتند که با آرامش خاطری از انجام وظیفه، بخوابند.
دو نظریه به ذهنم رسیده است. البته ادعایی هم ندارم که این دو نظریه، تماماً مال خودم است. بالاخره، در روز چند ساعتی اینترنت گردی میکنم.
اول اینکه این قضیه را حکومت راه انداخته است که ببیند این همه میگویند «ما بی شماریم»، چند مرد ِحلاجاند! آیا مثل زمان مصدق که ۲۸ مرداد٬ کسی نیامد بیرون٬ این دفعه هم همان گونه است؟ آیا این مردم٬ همان مردم ۵۰ سال پیشاند؟ زنده باد میگویند ولی به دفاع بلند نمیشوند؟ یا اینکه نه٬ الان٬ امروزه٬ با ۵۰ سال پیش فرق دارد و اگر زنده باد میکنند٬ وقتی هم که مشکلی برای «پیرشان» بوجود میآید٬ به دفاع بر میخیزند؟
نظریه دوم اینکه حکومت میخواهد آقای کروبی را حصر خانگی کند. یواش یواش از ارازل و اوباش شروعت میکند٬ کار را گسترش میدهد تا اینکه یک مرتبه دولت فخیمه بگوید که آقای کروبی عزیز! شما مانع آسایش و آرامش ملت هستید! لطفاْ از منزل بیرون نیایید!
هر کدام از نظریههای بالا که درست باشد٬ عکس العمل ما٬ فکر میکنم٬ که باید فرق کند.
البته٬ قضیه هم خیلی ساده نیست. ولی گفتم٬ این را اینجا بنویسم بلکه کسانی که بیشتر سرشان میشود٬ معلوماتشان بیشتر است و به طور خلاصه٬ عقلای جامعه هستند٬ حالات مختلف را بررسی کنند و اعلام نمایند.
هرچه که هست٬ ما نباید تاریخ را دوباره تکرار کنیم. باید نشان داد که تاریخ را خواندهایم و تجربه اندوخته و درسها آموختهایم.
2010/09/02
شب قدر، فرصتی برای تغییر
إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خداوند، وضع هیچ گروهی را تغییر نخواهد داد، مگر آنکه
اندیشه و روش خود را تغییر دهند.
امشب، آخرین شب قدر است. به قولی، شب قدر، امشب است. دعا کنیم که اوضاع تغییر کند. دست ظالم از سر ملّت کوتاه شود. شرّش نابود، زندانیان آزاد، ایران، آباد و گره گرفتارها باز گردد.
تصمیم بگیریم که تغییر دهیم. از ماست که بر ماست!
*) عنوان، تبلیغ شهرداری در بزرگراههای تهران و ترجمهی آیه ۱۱ سوره رعد از مهندس علی اکبر طاهری قزوینی
2010/08/24
فرهنگ؟
من، هم در بخش سينما، جزو هيئت مديره نظارت بر سينما بودم و هم در بخش تئاتر در هيئت مديره نظارت بر تئاترها و بودجههايی که برايشان گذاشته می شود هستم. من عضو هيئت مديره مدرسه عالی بازيگری استکهلم هستم. عضو هيئت مديره انستيتو معرفی فرهنگ سوئد به کشورهای ديگر هستم. يعنی در کنار کار بازيگری و کارگردانی، ماموريت های فرهنگی و سياسی اين چنينی هم خيلی داشتهام. من در سوئد توانستم با يک زبان غريبه از صفر شروع کنم و خود را با تلاش به جايی برسانم که هم بازيگری کنم، هم کارگردانی کنم، يعنی الان يک شخصيت فرهنگی سوئد به حساب می آيم
مصاحبهی بی بی سی با سوسن تسلیمی
این سوئدی ها چه گونه مردمانی هستند؟ یه موقع یک نفر فرانسوی را میکنند پادشاه خود، یک موقع هم یک ایرانی را تبدیل میکنند به یکی از مسوولین فرهنگی کشورشان. از «فرهنگ» شان است؟
اشتراک در:
پیامها (Atom)






